خبر از بی خبری

راستش اصلا نمی دونم چطور بنویسم. توی وبلاگم که لاگین کردم پرت شدم به سالهای دوری که نوشتن این وبلاگ در در بیروت شروع کردم. اگر هرروز آپدیتش نمی کردم دو روزی یا نهایتا هفته ای یکبار می نوشتم. از هرچی دلم می خواست یا چیزی و مطلبی که دوستان گلم می پرسیدند. اما این روزها سال به سال اینجا می نویسم. خودم هم ناراحت و دلگیرم از این وضع. دوستان زیادی رو به واسطه همین ننوشتن از دست داده ام و از این اتفاق هم به شدت ناخرسندم. راستش تصمیم گرفتم برای اون دو سه نفر باقی مونده از دوستان با معرفتم که احتمالا سری خواهند زد بنویسم که خوبم. سال گذشته چند ماه در ژاپن بودم بعد از زلزله و در هاییتی مجداد به دلیل زلزله و بعد هم یک دفعه احساس خالی بودن و تخلیه انرژی پیدا کردم. فکر کنم از نشونه های پا به سن گذاشتن باشه به هر حال سی سالگی با بیست سالگی باید فرق بکنه. بعد از ده سال فعالیت دواطلبانه در سازمان ملل در چهارگوشه دنیا که همه اش هم در بدبختی و حوادث طبیعی و جنگ و فقر و گذشت فکر کنم به یک مدت دوری از اون اوضاع احتیاج مبرم داشتم. فعلا همه فعالیت های حضوری و فیزیکی در سازمان ملل رو معلق کردم فعلا چند ماهی میشه، باید ببینم که دوباره کی انرژی و توان حضور و درگیری روحی و روانی با مصیبت رو دارم که شروع کنم. خودم دلم می خواد هرچه زودتر بهتر. الان برای یک شرکت خصوصی مشاوره در واشینگتون  دی.سی کار می کنم و البته پروژه تامین آب شرب در بخشی از آفریقا رو با سازمان ملل هنوز دارم که بیشتر کار تحقیقاتی هست تا عملی و ماهی دوبار به همراه سایر همکارانم از اروپا و کانادا و افریقا ویدیو کنفرانس داریم تا یافته هامون و برداشت ها و نتیجه تحقیقات رو مبادله کنیم و در واقع تبادل فکر کنیم. پروژه طولانی هست و فکر کنم حداقل تا اوسط سال اینده میلادی ادامه پیدا کنه. زندگی هم روال همیشگی خودش رو می گذرونه و اگر اینجا گذرتون افتاد از خودتون برام بنویسید که بدونم دنیا دست کیه :-)

/ 14 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لی لا

آرزو رو جا انداختم. لطفن بزاریدش سر جاش :)[گل]

دوید جکوب

هومانا گل، دنیا اگر دست خوبانی مثل تو بود چرخشی داشت نرمتر از آب روان... ایمیلت رو گرفتم. ممنون بابت اون برنامه. حتما خواهم رفت. بسیار خوشحالم که خبردار شدم و بسیار متعجبم که برنامه به این خوبی چرا در سایر وب سایت ها ایرانی بازتاب نداشته و خبررسانی نشده. اما درباره تجربه ات. راستش هومانا من خودم هم تا این اواخر همین برداشت رو از خودم داشتم. یعنی سرضرب، دقیق، بدون خستگی و ناامیدی و بدون بغض...اما چندی است که لاجرم نظرم رو تعدیل کرده ام. در توانم ندیدم واقعا یک مبارزه جدید که باید هم همراه با روحیه و نظم و دقت و حس مسوولیت بالا باشه...الان مثل همون ماشینی هستم که باید آب و روغن عوض کنم بعد از هر پنج هزار کیلومتر هرچند به نظرم از 17-18 سالگی تا الان رو تخته گاز و بدون اب و روغن عوض کردن اومدم...شاید همین خودش یکی از دلایلش باشه

دوید جکوب

نوروزت هم مبارک باشه هومانای گرامی. دلی شاد و لبی خندان برات آرزو دارم

مهتاب

سلام دوست قدیمی! خوبی؟ نوروزت مبارک... موفق باشی و پیروز.... یاد قدیما به خیر!

لارا

[گل]

پسرک / پسری متولد کوهستان/ همون حامد خودت

سلام پسر خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟ کجایی پس؟؟؟؟؟؟ کاش ایران بودی و یه سر همدیگه رو می دیدم. راستی کی میای ایران؟ اومدی یه میل برام بزن.

پسرک / پسری متولد کوهستان/ همون حامد خودت

این میلمه: blackwhite400@yahoo.com هر جا ک هستی بهت خوش بگذره. خوش خوش خوش

humana

[لبخند]

دوید جکوب

حامد جان ممنون که اومدی و برام پیغام گذاشتی. بهت حتما ایمیل می زنم و باهم در تماس خواهیم بود. وای چقدر خوشحالم کردی پسر. ایران که فکر نکنم به این زودی ها بشه بیام ولی حالا با هم حرف می زنیم.

دوید جکوب

هومانا عزیز...مرسی که همیشه هستی...یه حس خوبی هست بودنت