بازهم اردیبهشت

اولین پست سال جدید:با سلام به همه دوستان گلم. همانطور که نوشته بودم، واقعا در طی این روزها فرصت آمدن و نشستن پای وبلاگ رو ندارم. بی نهایت متاثر و متاسفم که وبلاگ دوستانم رو نخوانده ام و از همه دور افتاده ام. اما اندکی صبر، با خواست خدا، تنها شش-هفت هفته تا پایان این ترم مانده است. اگر با موفقیت به اتمام برسه، خوب با خیال راحت اینجا حسابی به همه کار هایم خواهم رسید. این چند خط رو نوشتم که غیبتم طولانی نشه. همانطور که خیلی از شما می دونید، من عاشق اردیبهشت هستم، عاشق اردیبهشت در شمال، بابلسر و فریدون کنار و چالوس و.. اگر هم نشد در تهران. ولی اردیبهشت انگلستان، سرد و باران فراوان و بدون خورشید و ابر و مه، برایم تداعی کننده هیچ خاطره مطلوبی نیست. دلگیر می شوم از هوای ابری و همیشه بارانی، با خورشید دوستی عمیق و کهنه ای دارم، از ابر و گرفتگی هوا بیزارم. بیروت و خاطره پنج سال و اندی زندگی در اون مثل ایران برایم پر از خورشید عالم تاب بوده است و رنگین کمان های هر روزه، مخصوصا در همین اردیبهشت. تنها در این مدت یک پنج روزی فرصت استراحت پیدا کردم، که اون رو هم به دلیل اصرار های زیاد دختر خاله و تنی چند از اقوام، رفتم آلمان، دو هفته گذشته. در نظر دارم خاطران اون سفر پنج روزه رو به همراه عکس های متفاوتی که گرفته ام، تحت عنوان خاطرات سفر به سرزمین ژرمن ها روی وبلاگم توی چند قسمت بنویسم. اما موکول هست به پایان ترم. تولد من هم در اردیبهشت هست و کم کم بهش نزدیک می شویم. این اولین سالگرد تولد در خاک پادشاهی متحده بریتانیا هست. هرچند که پیش از این بارها به انگلستان آمده بودم، ولی هیچگاه مصادف نبود با تاریخ تولدم. در ایران که 18-19 سال در کنار اعضای خانواده بودم و در بیروت در کنار آرمن و نینا و سیلوا و رازمیک پیر مرد. یک دوره هم این بین سالگرد تولدم در استرالیا بودم. و امسال بعد از همه اون خاطرات تولدم رو در کنار عمه هایم و پسر عمه هایم خواهم بود. کودکی ام را بیشتر دوست می داشتم، شاید یکی از دلایل اینکه هنوز به تکامل عقلی نرسیده ام در حالیکه ربع قرن از زندگی ام می گذرد، همین سعی بر باقی ماندن در دوران کودکی ام است. اینکه اینقدر ورجه وورجه می کنم و شیطونی می کنم و کارهای بعضا خطرناک و .... همه اش نشانه این است که روحیات دوران کودکی ام در من باقی مانده است. هرچند باید کم کم یاد بگیرم که آقا تر، موجه تر و آرام تر باشم، اما قلبا دوست ندارم با روحیات کودکی و نوجوانی خداحافظی کنم. روحیاتی که با اتکا به آنها آنچه دوست دارم انجام می دهم... یک سال دیگر هم از عمر من در حال گذر است، وقتی به پشت سر خودم نگاه می کنم، کوله باری از خاطره و مطالب متنوع در زندگی ام می یابم. بعضی ها اسمش را تجربه می گذارند، خودم فکر نمی کنم تجربه زیادی داشته باشم. هرچند زندگی دور از خانواده در حالیکه 18-19 سال سن بیشتر نداری، کم کم به تو یاد می دهد که چگونه روزگار را بگذارنی، چگونه با سختی ها و دوری ها کنار بیایی و نکته بعدی سفر هست، خدا را همیشه سپاسگذارم که این اشتیاق و توان رو برای سفر در نهاد من قرار داد. سفر و دیدن مردم نقاط دیگر این دنیا و دیدن راه و رسم زندگی انها و تفاوت ها و تقارب ها و ... همه و همه به آدمی کمک می کنند تا بهتر و بازتر و منطقی تر به محیط دور و برش بنگرد، گاهی حسرت امکانات ممالک پیشرفته را بخورد و گاهی صدها و بلکه هزاران بار خدا را شکر کند در مقایسه با فقر و بیچارگی بعض دیگر کشورها. خلاصه که نمی دانم چرا این نوشته ام انسجام نداشت و مصداق از هر دری سخنی شد. من رو بسیار به یاد داشته باشید و برای در این مدت باقی مانده ترم، از خداوند بلند مرتبه طلب کمک و یاری کنید. بدرود

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی * چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح، که جان من برآمد * بزه کردی و نکردند موذنان صوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند * همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم * که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد * که در آب، مُرده بهتر، که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آن است که با غمش برآید * مگسی کجا تواند که بیافکند عقابی
دل همچو سنگت ای دوست، به آب چشم سعدی * عجب است اگر نگردد، که بگردد آسیاب
ی

دوید جکوب - آکسفورد

/ 13 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان

می‌دونی بخش جالب ماجرا چیه؟ این که هنوز تولدت نباشه و من تبریک گفتم! ببخشید ذهن پوسیده‌ی من بیشتر از این یاری نمی‌ده.

سفالینه

سلام دوست عزیز. ممنون که بهم سرزدین و برام کامنت گذاشتین. امیدوارم تو امتحانهای پایان ترم موفق باشین. این شعر سعدی رو منم خیلی دوست دارم.

حمیده

سلام من وب شما رو از روی وبلاگ آقای مازیار ناظمی پیداکردم. موفق باشید. به وب ما هم سر بزن .محتوای وب ما بیشتر دور و اطراف حرفهای امیدوار کننده می گرده. و فقط می گه که باید امیدداشت و همت. [گل]

مهتابی

[گل][نیشخند]نخوندم!

پرکلاغی

where are you Dave I awfully missed you come back soon ...

پرکلاغی

دوید کجایی تو؟ جدی می‌پرسم. چرا نیستی؟ الان که دیگه تابستونه.

شیوا

تو دیگه از ما کم پیدا تری! مطلبت خیلی جالب بود[لبخند]

مهرناز

پس کجایی؟

مرجان

دست نیافتنی شده ای دوید!

شیوا

salam,jaleb bood,aval oon postetoon ke koli deletoon gerefte bood oonam be vosaate oon matni ke doostetoon too yahoo massanger gozashte bood !!!omidvaram ta hala deletoon shad shode bashe. va chera inghadr sakht seneoono bayan kardid? rob gharn!!!!!!!!!!adam injoori ehsase piri mikone!!