دوید جکوب

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند * آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند ـــــــــــــــــ من دوید جکوب ایرانی هستم، چند سالی در بیروت و بعد تر در آکسفورد زندگی کرده ام و درس خونده ام، اکنون هم در ایالات متحده روزگار می گذارنم
٢۸ آبان ۱۳٩۳

خداحافظ

راستش، نوشتن از رفتن و خداحافظی کردن، اون هم بعد از سالها، دوازده، سیزده سال، کار راحتی نیست...ولی به یمن حضور سایر شبکه های قدرتمند اجتماعی مثل فیس بوک و تویتر و قس علی هذا... دیگه نگه داشتن و نوشتن وبلاگ ظاهرا دِمُده شده. جدا از شوخی، نه برای خواننده اون جذابیت سالهای دور رو داره و نه حتی نویسنده اون کشش سابق رو برای نوشتن؛ شاید همه ما به نوعی ابزار قوی تر و تعامل چندطرفه و با سرعت بیشتری رو که از طریق سایر شبکه های اجتماعی فراهم شده ترجیح میدیم. من، دوستان بهتر از برگ گلی در این سالهای بلاگ نویسی پیدا کردم که با یکی دو تا شون هنوز ارتباط دارم ولی افسوس که از سایرین بی خبر مطلقم. وبلاگ هاشون که گاهی هشت نه سال هست به روز نشده و خیلی هاشون هم که اصلا وبلاگ رو بستن و همچون آدرسی دیگر وجود خارجی نداره. روزی روزگاری این وبلاگ در مقام پنجره کوچکی بود از بالکن خونه ما (من و آرمن) در بیروتِ لبنان که من با دنیا از شرق تا ایران و از ایران تا غرب در ارتباط و بده و بستان مجازی بودم. چه دوستان نازنینی که همراه بودند با من و زندگی ام و فراز و نشیب ها و سفر های متعدد من از لبنان به همه جا و همه جا و همه جا...آرمن، نینا، رازمیک و ...خدایا باور نمی کنم نزدیک به پانزده سال از بهترین روزهای عمرم رو اینجا و در کنار شما به نوعی باهم گذروندیم. همه تون رو به خدای بزرگ می سپارم و برای همه اتون آرزوی های قشنگ و رنگی دارم. 

David Jacob
 
٢٩ شهریور ۱۳٩۱

سال نو کلیمی

مدتهای طولانی ست که اینجا چیزی ننوشتم. دوستان وبلاگی ام رو که بی اندازه دوستشون داشتم رو هم به جز یکی دو نفر همه رو از دست دادم یا گم کردم یا بی خبرم... بسیار تاسف بار و ناراحت کننده هست. از گروه سه نفره معروف بیروت هم که دیگه کلا از هم پاشیده و نینا که ازدواج کرده و پاریس هست (چند ماه پیش رفتم پیششون و دیدمشون) و آرمِن هم که رفته کانادا و حالا قراره بیاد یه یک ماهه دیگه که همدیگر رو ببینیم. ماه هاست که دلم می خواد بیام اینجا و چیزی بنویسم ولی نمیشه و نمیشه...همه اش هم تقصیر گرفتاری نیست اون بهونه هست راستش یکمی که نه تا حدود زیادی حس این نوشتن رو از دست دادم :( ولی خوب هنوز خداروشکر دلایلی هرچند کم مونده که بیام و چند خطی بنویسم. من جمله همین سال جدید عبری. با دو روز تاخیر و روش هاشانا و آغاز سال 5773 عبری رو به همه هموطنان ایرانی ام و همه کلیمیان سراسر دنیا تبریک می گم و از خدای بزرگ می خوام که همه ما رو در سال جدید زیر چتر محبت و مهربانی و نعمت و راهنمایی خودش بگیره و روزها و ماه های خوبی رو برای همه ما رقم بزنه. از اینکه دیر دیر اینجا رو آپ می کنم از اون دو سه نفری که من رو شرمنده می کنند و میاند مطلب و کامنتی می گذارم پیشاپیش و چندباره عذرخواهی می کنم. به زودی یک متن مفصلی می نویسم و ماجرای زندگی این چند سال اخیر رو بازگو می کنم.

David Jacob
 
٢٢ اسفند ۱۳٩٠

خبر از بی خبری

راستش اصلا نمی دونم چطور بنویسم. توی وبلاگم که لاگین کردم پرت شدم به سالهای دوری که نوشتن این وبلاگ در در بیروت شروع کردم. اگر هرروز آپدیتش نمی کردم دو روزی یا نهایتا هفته ای یکبار می نوشتم. از هرچی دلم می خواست یا چیزی و مطلبی که دوستان گلم می پرسیدند. اما این روزها سال به سال اینجا می نویسم. خودم هم ناراحت و دلگیرم از این وضع. دوستان زیادی رو به واسطه همین ننوشتن از دست داده ام و از این اتفاق هم به شدت ناخرسندم. راستش تصمیم گرفتم برای اون دو سه نفر باقی مونده از دوستان با معرفتم که احتمالا سری خواهند زد بنویسم که خوبم. سال گذشته چند ماه در ژاپن بودم بعد از زلزله و در هاییتی مجداد به دلیل زلزله و بعد هم یک دفعه احساس خالی بودن و تخلیه انرژی پیدا کردم. فکر کنم از نشونه های پا به سن گذاشتن باشه به هر حال سی سالگی با بیست سالگی باید فرق بکنه. بعد از ده سال فعالیت دواطلبانه در سازمان ملل در چهارگوشه دنیا که همه اش هم در بدبختی و حوادث طبیعی و جنگ و فقر و گذشت فکر کنم به یک مدت دوری از اون اوضاع احتیاج مبرم داشتم. فعلا همه فعالیت های حضوری و فیزیکی در سازمان ملل رو معلق کردم فعلا چند ماهی میشه، باید ببینم که دوباره کی انرژی و توان حضور و درگیری روحی و روانی با مصیبت رو دارم که شروع کنم. خودم دلم می خواد هرچه زودتر بهتر. الان برای یک شرکت خصوصی مشاوره در واشینگتون  دی.سی کار می کنم و البته پروژه تامین آب شرب در بخشی از آفریقا رو با سازمان ملل هنوز دارم که بیشتر کار تحقیقاتی هست تا عملی و ماهی دوبار به همراه سایر همکارانم از اروپا و کانادا و افریقا ویدیو کنفرانس داریم تا یافته هامون و برداشت ها و نتیجه تحقیقات رو مبادله کنیم و در واقع تبادل فکر کنیم. پروژه طولانی هست و فکر کنم حداقل تا اوسط سال اینده میلادی ادامه پیدا کنه. زندگی هم روال همیشگی خودش رو می گذرونه و اگر اینجا گذرتون افتاد از خودتون برام بنویسید که بدونم دنیا دست کیه :-)

David Jacob
 
٢٠ دی ۱۳۸٩

مروری کوتاه بر غیبتی بلند

سلام به همه دوستان گلی که با وجود نبودن من آمده اند، گاه گاهی پیامی، کامنتی و ایمیلی گذاشته یا فرستاده اند. ممنون از محبت همه شما. راستش از تابستان دوسال قبل که پس از انتخابات ایران و به مناسبت نماز جمعه هاشمی رفسنجانی آخرین پستم را نوشتم، فرصت نشد که در وبلاگ خودم دیگر مطلبی بنویسم، هرچند در وبلاگ یک دوست خیلی خوبی هرچند از گاهی مطلبی می نوشتم و البته در بالاترین هم به نوبه خود فعالیتی داشتم، شاید با همه تنگی وقتی که داشتم ولی برای بالاترین همیشه فرصتی و زمانی و موقعیتی فراهم می کردم. هرچند همانطور که اکثرتون می دونید من به شدت با برنامه های دواطلبانه سازمان ملل درگیر هستم، در نزدیک به یک و نیم سال گذشته متناوبا و بدون وقفه با سازمان ملل بوده ام. در پروژه ھای گرسنگان آفریقا و زلزله ھاییتی و آتشفشان ایسلند و معدنچیان شیلی و ... تا پرونده ھای پناھجویان بی نوا جھان سومی در اروپا...ھررزو ھم دردی و گرفتاری جدیدی که گویا این بلایا و ناخوشی ھا پایانی ندارند و به ھر طریق ھمیشه پرونده ای ھست برای رسیدگی و دستی که به نشانه کمک و عجز به سمتت دراز شده و نگاھی که ملتمسانه اولین حقوق حقه زندگی بشری رو از تو طلب می کنند، تویی که بنده ناچیزی ھستی و نه توانی نامحدود داری و نه قدرتی لم یزلی. از طرف دیگر هم درسم رو با ھزار گرفتاری و مساعدت بشردوستانه دانشگاه و شرافت انسانی و کمک ھای بی دریغ اساتیدم تموم کردم، بالخص پایان نامه ام که شروع و نگارش و اتمام و دفاعش بیش از ٢٠ ماه طول کشید و سرانجام پرونده زندگی در انگلستان و فوق لیسانس پس از نزدیک چهار سال پایان گرفت. (دوره ای که نهایتا باید هجده ماه طول می کشید، تنها اتمام پایان نامه اش بیست ماه زمان برد). امروز که مجددا این چند خط رو می نویسم، چند چند ھفته ایست به نیویورک آمده ام،  ھم دنبال کار می گردم و ھم که به سازمان ملل نزدیک ھستم برای ھرچه پیش آید، بازارِ کارِ به ھم ریخته و معلولِ اقتصادِ راکدِ ماندهِ بین المللی، حال و روز خوشی ندارد و کار به آسانی پیدا نمی شه، تا ببینیم چه پیش می آید. وظیفه خودم دیدم این چند خط رو بنویسم. پست بعدی ام در باره سقوط آزاد  وب سایت بالاترین (که خودم و دیگران برایش خیلی زحمت کشیدیم) خواهد بود.

دویـــــــــد جکوب 

David Jacob
 
٢٠ امرداد ۱۳۸۸

اکبر شاه از چه می ترسی؟

مگر نه اینکه همیشه گفته اند، شاه از کسی نمی ترسه؟ مگر به شیر بی خود لقب شاه و سلطان داده اند؟ شیر را از هیچ جنبنده ای هراسی نیست؟ حتی کرگدن و فیل و خرس هم که هیکل بزرگتر و گاهی زور بازوی بیشتری دارند از شیر که سلطان جنگل هست حساب می برند، می دونی چرا؟ چون برای شاه بودن، برای سلطان بودن و برای شیر بودن این زور بازو و اندام درشت نیست که لازمه، ابهت و تدبیر و شایستگی لازمه، وقتی همه حیوانات جنگل شیر رو به عنوان سلطان می پذیرند و برایش احترام و عزت قائل هستند و با هر نعره شیر همه جنگل در سکوت فرو می رود و هرکس و ناکسی حساب کار دستش می آید، حیوانات تنومندتر و بزرگتر و قوی تر هم ابهت شیرشاه می گرتشان، آنها هم ناخودآگاه تحت تاثیر شاه بر سایرین برایش احترامی قائل هستند، با اینکه  هیچگاه گزندی از جانب سلطان برای این ساکنین بزرگ و غول پیکر متصور و محقق نیست ولی ایشان هم کاری به کار شیر ندارند و سلطنت شیر را بر جنگل پذیرفته اند و در سایر کنار حیوانات برایش احترامی قائل هستند ولی نه ایشان را با شاه کاری است و نه شاه از ایشان باکی. این چند خط با الهام از جنس داستانهای کلیله و دمنه و یا قلعه حیوانات که می کوشند زندگی انسان ها رو به زبان دیگری نقل کنند نوشته شدند، اما بی دریغ اوضاع و احوال این روزهای ما رو حکایت می کنند. اکبر شاه اگر امروز برای نماز جمعه تهران پا پس بگذاری، و قدمی عقب نشینی کنی، این رو بدون و مطمئن باش که قدم بعدی روباه ها و گرگ ها به کمک چماقداری خرسها و کرگدنهایشان حذف تو از صحنه سیاسی و اجتماعی ممکلت و انقلابی هست که برایش از جوانی و زندگی خود گذشته ای، زندان های ساواک رو تجربه کردی. نگذار با خفت زندان های سید علی پینوشه و مجتبی جبار رو هم تجربه کنی. اکبر شاه، روزی که سالهای ابتدای انقلاب بود، زمزمه نفوذ کلام و تاثیر سخن تو بر امام دهن به دهن می چید، هرچه از عمر انقلاب گذشت و حوداث یکی بعد از دیگری حادث شدند، هرجا ایران و انقلاب توفیقی در حل اون مسائل داشتند، نام تو و یاد تو همراهش بود و هرجا شکستی رقم خورد عدم توجه به راهکارهایت بین عوام زمزمه می شد. (هرچند که تو و فرزندانت از کنار انقلاب برده اید و برای نسلهای بعد از خود توشه فراوان ساخته اید و بیت المال رو اندوخته اید، ولی بر تو خرده ای نیست، این خصلت همه شاهان دنیا از دموکرات تا دیکتاتورشان بوده هست و خواهد بود، تنها نقطه سیاه زندگی سیاسیت آلوده بودن دستانت به کشتار مخالفان و به بند کشیدن معترضان و آزار ایشان بوده هست که خودت همیشه رد کرده ای ولی ادله قوی بر اثبات آنها هست، اما همین مردم تو را بخشیده و خواهند بخشید اگر همان سیاست بودن در کنار مردم رو به بودن در کنار ولایت مطلقه ظلم و داد و غیر شرعی و غیر عرفی علی خامنه ای ادامه بدی، همان غیبت های جنجالی تنذیف و تحلیف و ... رو ادامه بدی و همان حداقل هر چهار هفته که نوبت توست خطبه های نمازت را از دل مردم و نه از دل خ.ر بخونی) وقتی جنگ با فرماندهی تو بعد از هشت سال تمام شد و ایران اون همه خسر و زیان دید، باز هم تاثیر تو بر امام برای پذیرش جنگ مشهود بود، اما گل سرسبد نفوذ و اقدامات تاثیر گذارت گماردن علی خامنه ای به منصب رهبری بود، هنوز ساعاتی از مرگ خمینی نگذشته بود که دستور تشکیل جلسه فوری خبرگان رو دادی و با اون نمایش متبحرانه ات سایر ملا های مجلس رو قانع کردی که نظر خمینی روی علی خامنه ای بوده است (نقل قول آبکی که تو از قول آقای شبستری که ایشون هم از قول آقای طاهری نقل کرده که وقتی از امام در یکی از جلسات مباحثه پرسیده شده است که بعد از شما ما کسی رو نداریم، امام گفته چرا می گویید ندارید همین آقای خامنه ای و بعد خودت برای قیام رای گیری زود تر از دیگران برخاستی و سایرین رو هم دعوت به قیام کردی تا با زور و نفوذت علی خامنه ای رو رهبر کنی) همه گفتند که این کار کار اکبر شاه بوده است تا نفر دیگری را رهبر کند و خودش در همان موقعیت اجرایی با دستان باز و راحت تر به سیاست هایش ادامه دهد و البته مردم درست می گفتند ولی نه آنها و نه خودت اکبرشاه فکرش را نمی کردی که روزی این ماری که در آستین خودت پروروندی اینطوری دیکتاتور مابانه و وحشیانه به همراه پسرک مفت خور بی همه چیزش پاچه ات را بگیره و به زیر بکشتت و قصد حذف و نابودی ات را کرده باشه...اینطور گام به گام همه اون سالها رو گذراندی و به ریاست مجلس هشت ساله و ریاست جمهوری هشت ساله ات رسیدی و دیگر لقب شاه با نامت پیوند جاودانه خورد و شدی اکبرشاه، تا آنجه که مردم خوش ذوق ما برایت لطیفه ای ساختند که از والده مرحومه مکرمه ات پرسیدند بعد از انقلاب از اکبر چه خبر؟ که ایشان در جواب می گفت "من که به اون صورت خبری ندارم ولی می گویند در تهران شاه شده، مبارکش باشه..." خداوند مادرت را رحمت کند ولی این باور همه مردم این ممکلت بود و هست و امروز نوبت توست که درجا نزنی که با اتکای همین مردمی که امروز خشمگینانه در طلب حق مسلمشون هستند نشون بدی که با گذر زمان و سفید شدن موهایت هنوز بایسته و شایسته نام اکبرشاه هستی، اگر امروز با مردم باشی و کنارشون بمونی برای همیشه تاریخ نام نیکت و همراهی مردمی ات باقی خواهند بود و نیک می دانی که این مردم مهربان فراموشکار هرچه بدی و گناه کرده ای را به پای این همراهی مردانه ات خواهند بخشید. اما همیشه به یاد داشته باش که این تو هستی که به مردم نیاز داری و نه مردم به تو. اکبرشاه بلند شو و شاهانه پشت مردم بایست و مردانه یاری کن این مردم خسته از ظلم و جور رو...

 

David Jacob
 
۳ تیر ۱۳۸۸

ایران من

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم، ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره، پر از خاطرات ترک خورده ایم

هرگز باور نمی کردم که روزی دوباره برای کشته شدن هموطنان بی گناهم اینجا مطلب بنویسم، خدایا این مردم گناهی نکرده اند، تقصیری ندارند، تنها یک خواسته بر حق دارند و اون اینکه این آرای ملیونی ما الان کجاست؟ چه بر سر اون حضور سبز ما اومد، چرا ما نوشتیم سبز اما شما خواندید دروغ، ریا، دغل، فریب و تقلب؟ این فریاد دادخواهی رو کجا ببرند؟ پیش کدوم قاضی، در محضر کدوم دادگر؟ درد دل این مردم رو کی و کجا باید بشنوه؟ روزهای طولانی و پر از مشغله ای رو در آمریکای جنوبی گذروندم و روز جمعه انتخابات با هزار دردسر خودم رو به محل اخذ رای در برزیل رسوندم و رای دادم، رای دادم به میرحسین موسوی (میر حسینی که هرگز باور نمی کردم اینقدر مردونه پای حرفش و پای حق مردم بایسته، ممنونم موسوی) و با همه سختی های ارتباطی که بود با ایران تماس گرفتم از خانواده خودم و دوستانم و ... پرسیدم همه یکصدا تایید می کردند همه کسانی که اونها می شناسند رای سبز داشته اند و همینطور این سلسله تکرار شده است، ساعت ابتدایی صبح شنبه از شنیدن آمار بیرون اومده خشکم زد! میخکوب شدم و ناامید و سرخورده و ... باور نمی کردم اونچه رو که می دیدم، و بعد دیدم که همه در همین بهت هستند و کم کم دستم اومد که این یک کودتای حساب شده و از پیش برنامه ریزی شده و مهندسی شده هست، چند روزی گذشت تا من کارم تقریبا تموم شد و برگشتم آکسفورد، و توی همه این روزها دنبال کردم اونچه در ایران گذشت رو، شنبه سیاه این هفته و خون بی گناه "ندا"ی آزادی و حق خواهی و سایر هموطنان بی گناهم که آسان ریخته شد بر سنگفرش پیاده روها و آسفالت داغ کف خیابان های تهران و ایران...نمی دونم از کجا بگم؟ از کی شکایت کنم؟ می گویند وقتی قاضی خود ظالم است دادخواهی ره به جایی نمی برد...هر روز که بر صفحه لعنتی این مانیتور نگاه می کنم، یک خبر جدید و نو از خون ریخته هموطن جوون دیگه ای رو می خونم و می بینم و ضجه های اطرافیان و شعار مردمی را که با همه انزجار فریاد می زنند "می کشم، می کشم آنکه برادرم کشت..." روزی که بعد از پنج سال و اندی برگشتم ایران که چند ماهی اونجا زندگی کنم مصادف بود با روزهای انتخابات سال هشتاد و چهار و چند ماه بعدش که ایران رو به مقصد انگلستان ترک کردم ابتدای دولت دروغ و تزویر و مردم فریب احمدی نژاد...توی این چهار سال همه تحمل کردیم هرچه این مردک و دولت ناکارآمدش بر سر ما آوردند به امید خرداد امسال که برای همیشه از شرش راحت شیم، ولی چه ناجوانمردانه بهار ما رو پاییز کردند این مسوولان دولت دروغ و دوستان کودتاچی اشان...باز هم می نویسم.

David Jacob
 
۱۳ دی ۱۳۸٧

آنچه نمی توان ندید...

خواستم با این چند کلمه اینجا بنویسم که آنچه امروز در فلسطین می گذرد فرسنگ ها با باور های انسانی و مذهبی من فاصله دارد. این روزها که اینور دنیا در آرژانتین هستم از طریق کانالهای خبری و وب سایت ها می بینم و می شنوم آنچه را که ازش متنفرم...

David Jacob
 
۱٠ مهر ۱۳۸٧

سال نو عبری

سلام به همه دوستان گلم،

هرگز باور نمی کردم منی که روزی و روزگاری هفته ایی یا دو هفته ایی یکبار اینجا مطلب می نوشتم امروز بنا به ضرورت بیام و چند خطی بنویسم، هنوز نرسیدم خاطرات سفر چند ماه گذشته رو به آلمان رو بنویسم، چند سفر دیگه هم بعدش رفتم من جمله سفر ماه گذشته به ایران بعد از چند سال !!! البته ١۶ روز بیشتر طول نکشید ولی خوب به اندازه یک دنیا اتفاق و مطلب دیدم و دارم... الغرض امروز اول سال عبری و به طور دقیقتر اول روش هشانا ۵٧۶٩ عبری هست. من وظیفه داشتم که شروع سال جدید عبری رو به همه کلیمیان جهان و هموطنان عزیزم هرکجای این دنیای پهناور که هستند خوب و خوش باشند و سال جدید عبری هم برای همه همراه با خیر و برکت باشه. امیدوارم که سال جدید همراه با صلح و دوستی و برادری و مهربانی برای همه مردم این دنیا باشه هرچند که شاید خیلی آرمانی و رویایی باشه ولی این آرزوی من هست از صمیم قلبم.

دوید جکوب
آکسفورد - بریتانیای کبیر

David Jacob
 
۳۱ امرداد ۱۳۸٧

دلم گرفته است خدای من..

این متن زیر رو یکی از دوستان قدیمی وبلاگ نویسم که اصلا از حال و روز این روزهای من خبر نداره برایم فرستاده است توی یاهو مسنجر، عجیب بیان کننده حال و احوال این روزهای من هست، از دیدنش به قدری تعجب کردم که بعد از چندین ماه اومدم اینجا هم بنویسمش...

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد بدون کار "خدا" بوده اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد بدون کار "خدا" بوده اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خرد نشی بدون تنها محرمت "خدا" بوده حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفه ات کرده شک نکن تنها مرحمت "خداست" که از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده است.

David Jacob
 
۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

بازهم اردیبهشت

اولین پست سال جدید:با سلام به همه دوستان گلم. همانطور که نوشته بودم، واقعا در طی این روزها فرصت آمدن و نشستن پای وبلاگ رو ندارم. بی نهایت متاثر و متاسفم که وبلاگ دوستانم رو نخوانده ام و از همه دور افتاده ام. اما اندکی صبر، با خواست خدا، تنها شش-هفت هفته تا پایان این ترم مانده است. اگر با موفقیت به اتمام برسه، خوب با خیال راحت اینجا حسابی به همه کار هایم خواهم رسید. این چند خط رو نوشتم که غیبتم طولانی نشه. همانطور که خیلی از شما می دونید، من عاشق اردیبهشت هستم، عاشق اردیبهشت در شمال، بابلسر و فریدون کنار و چالوس و.. اگر هم نشد در تهران. ولی اردیبهشت انگلستان، سرد و باران فراوان و بدون خورشید و ابر و مه، برایم تداعی کننده هیچ خاطره مطلوبی نیست. دلگیر می شوم از هوای ابری و همیشه بارانی، با خورشید دوستی عمیق و کهنه ای دارم، از ابر و گرفتگی هوا بیزارم. بیروت و خاطره پنج سال و اندی زندگی در اون مثل ایران برایم پر از خورشید عالم تاب بوده است و رنگین کمان های هر روزه، مخصوصا در همین اردیبهشت. تنها در این مدت یک پنج روزی فرصت استراحت پیدا کردم، که اون رو هم به دلیل اصرار های زیاد دختر خاله و تنی چند از اقوام، رفتم آلمان، دو هفته گذشته. در نظر دارم خاطران اون سفر پنج روزه رو به همراه عکس های متفاوتی که گرفته ام، تحت عنوان خاطرات سفر به سرزمین ژرمن ها روی وبلاگم توی چند قسمت بنویسم. اما موکول هست به پایان ترم. تولد من هم در اردیبهشت هست و کم کم بهش نزدیک می شویم. این اولین سالگرد تولد در خاک پادشاهی متحده بریتانیا هست. هرچند که پیش از این بارها به انگلستان آمده بودم، ولی هیچگاه مصادف نبود با تاریخ تولدم. در ایران که 18-19 سال در کنار اعضای خانواده بودم و در بیروت در کنار آرمن و نینا و سیلوا و رازمیک پیر مرد. یک دوره هم این بین سالگرد تولدم در استرالیا بودم. و امسال بعد از همه اون خاطرات تولدم رو در کنار عمه هایم و پسر عمه هایم خواهم بود. کودکی ام را بیشتر دوست می داشتم، شاید یکی از دلایل اینکه هنوز به تکامل عقلی نرسیده ام در حالیکه ربع قرن از زندگی ام می گذرد، همین سعی بر باقی ماندن در دوران کودکی ام است. اینکه اینقدر ورجه وورجه می کنم و شیطونی می کنم و کارهای بعضا خطرناک و .... همه اش نشانه این است که روحیات دوران کودکی ام در من باقی مانده است. هرچند باید کم کم یاد بگیرم که آقا تر، موجه تر و آرام تر باشم، اما قلبا دوست ندارم با روحیات کودکی و نوجوانی خداحافظی کنم. روحیاتی که با اتکا به آنها آنچه دوست دارم انجام می دهم... یک سال دیگر هم از عمر من در حال گذر است، وقتی به پشت سر خودم نگاه می کنم، کوله باری از خاطره و مطالب متنوع در زندگی ام می یابم. بعضی ها اسمش را تجربه می گذارند، خودم فکر نمی کنم تجربه زیادی داشته باشم. هرچند زندگی دور از خانواده در حالیکه 18-19 سال سن بیشتر نداری، کم کم به تو یاد می دهد که چگونه روزگار را بگذارنی، چگونه با سختی ها و دوری ها کنار بیایی و نکته بعدی سفر هست، خدا را همیشه سپاسگذارم که این اشتیاق و توان رو برای سفر در نهاد من قرار داد. سفر و دیدن مردم نقاط دیگر این دنیا و دیدن راه و رسم زندگی انها و تفاوت ها و تقارب ها و ... همه و همه به آدمی کمک می کنند تا بهتر و بازتر و منطقی تر به محیط دور و برش بنگرد، گاهی حسرت امکانات ممالک پیشرفته را بخورد و گاهی صدها و بلکه هزاران بار خدا را شکر کند در مقایسه با فقر و بیچارگی بعض دیگر کشورها. خلاصه که نمی دانم چرا این نوشته ام انسجام نداشت و مصداق از هر دری سخنی شد. من رو بسیار به یاد داشته باشید و برای در این مدت باقی مانده ترم، از خداوند بلند مرتبه طلب کمک و یاری کنید. بدرود

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی * چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح، که جان من برآمد * بزه کردی و نکردند موذنان صوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند * همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم * که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد * که در آب، مُرده بهتر، که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آن است که با غمش برآید * مگسی کجا تواند که بیافکند عقابی
دل همچو سنگت ای دوست، به آب چشم سعدی * عجب است اگر نگردد، که بگردد آسیاب
ی

دوید جکوب - آکسفورد

David Jacob
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]


دوید جکوب
آنچه قبلا نوشته ام
ایمیل بزنید اگر خواستید

بلاگهای دوستان

كلبه دربه داغون من توی آفريقا

در جستجوی دریاي بزرگتر

یک نفر از آفریقا- سودان

ورق پاره های من

لارا - گروه آریان

سرباز هخامنشی

شبهای مهتابی

نگاهی از دور

شبی از شبها

شرلوک هلمز

دیدار با هلن

عشق حقیقی

پرند نیلگون

حــامد - ایـلیا

آبی آسمانی

ماهی تشنه

من و نازنین

مادر رومینا

عشق ژنرال

یاس سپید

قهوه خانه

عصر یخی

تک ستاره

حرف دل

پرکلاغی

کاپیتان

ارتباطات

آقا خره

تمساح

سیبری