دوید جکوب

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند * آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند ـــــــــــــــــ من دوید جکوب ایرانی هستم، چند سالی در بیروت زندگی کرده ام و اکنون در انگلستان روزگار می گذارنم
٢٠ امرداد ۱۳۸۸

اکبر شاه از چه می ترسی؟

مگر نه اینکه همیشه گفته اند، شاه از کسی نمی ترسه؟ مگر به شیر بی خود لقب شاه و سلطان داده اند؟ شیر را از هیچ جنبنده ای هراسی نیست؟ حتی کرگدن و فیل و خرس هم که هیکل بزرگتر و گاهی زور بازوی بیشتری دارند از شیر که سلطان جنگل هست حساب می برند، می دونی چرا؟ چون برای شاه بودن، برای سلطان بودن و برای شیر بودن این زور بازو و اندام درشت نیست که لازمه، ابهت و تدبیر و شایستگی لازمه، وقتی همه حیوانات جنگل شیر رو به عنوان سلطان می پذیرند و برایش احترام و عزت قائل هستند و با هر نعره شیر همه جنگل در سکوت فرو می رود و هرکس و ناکسی حساب کار دستش می آید، حیوانات تنومندتر و بزرگتر و قوی تر هم ابهت شیرشاه می گرتشان، آنها هم ناخودآگاه تحت تاثیر شاه بر سایرین برایش احترامی قائل هستند، با اینکه  هیچگاه گزندی از جانب سلطان برای این ساکنین بزرگ و غول پیکر متصور و محقق نیست ولی ایشان هم کاری به کار شیر ندارند و سلطنت شیر را بر جنگل پذیرفته اند و در سایر کنار حیوانات برایش احترامی قائل هستند ولی نه ایشان را با شاه کاری است و نه شاه از ایشان باکی. این چند خط با الهام از جنس داستانهای کلیله و دمنه و یا قلعه حیوانات که می کوشند زندگی انسان ها رو به زبان دیگری نقل کنند نوشته شدند، اما بی دریغ اوضاع و احوال این روزهای ما رو حکایت می کنند. اکبر شاه اگر امروز برای نماز جمعه تهران پا پس بگذاری، و قدمی عقب نشینی کنی، این رو بدون و مطمئن باش که قدم بعدی روباه ها و گرگ ها به کمک چماقداری خرسها و کرگدنهایشان حذف تو از صحنه سیاسی و اجتماعی ممکلت و انقلابی هست که برایش از جوانی و زندگی خود گذشته ای، زندان های ساواک رو تجربه کردی. نگذار با خفت زندان های سید علی پینوشه و مجتبی جبار رو هم تجربه کنی. اکبر شاه، روزی که سالهای ابتدای انقلاب بود، زمزمه نفوذ کلام و تاثیر سخن تو بر امام دهن به دهن می چید، هرچه از عمر انقلاب گذشت و حوداث یکی بعد از دیگری حادث شدند، هرجا ایران و انقلاب توفیقی در حل اون مسائل داشتند، نام تو و یاد تو همراهش بود و هرجا شکستی رقم خورد عدم توجه به راهکارهایت بین عوام زمزمه می شد. (هرچند که تو و فرزندانت از کنار انقلاب برده اید و برای نسلهای بعد از خود توشه فراوان ساخته اید و بیت المال رو اندوخته اید، ولی بر تو خرده ای نیست، این خصلت همه شاهان دنیا از دموکرات تا دیکتاتورشان بوده هست و خواهد بود، تنها نقطه سیاه زندگی سیاسیت آلوده بودن دستانت به کشتار مخالفان و به بند کشیدن معترضان و آزار ایشان بوده هست که خودت همیشه رد کرده ای ولی ادله قوی بر اثبات آنها هست، اما همین مردم تو را بخشیده و خواهند بخشید اگر همان سیاست بودن در کنار مردم رو به بودن در کنار ولایت مطلقه ظلم و داد و غیر شرعی و غیر عرفی علی خامنه ای ادامه بدی، همان غیبت های جنجالی تنذیف و تحلیف و ... رو ادامه بدی و همان حداقل هر چهار هفته که نوبت توست خطبه های نمازت را از دل مردم و نه از دل خ.ر بخونی) وقتی جنگ با فرماندهی تو بعد از هشت سال تمام شد و ایران اون همه خسر و زیان دید، باز هم تاثیر تو بر امام برای پذیرش جنگ مشهود بود، اما گل سرسبد نفوذ و اقدامات تاثیر گذارت گماردن علی خامنه ای به منصب رهبری بود، هنوز ساعاتی از مرگ خمینی نگذشته بود که دستور تشکیل جلسه فوری خبرگان رو دادی و با اون نمایش متبحرانه ات سایر ملا های مجلس رو قانع کردی که نظر خمینی روی علی خامنه ای بوده است (نقل قول آبکی که تو از قول آقای شبستری که ایشون هم از قول آقای طاهری نقل کرده که وقتی از امام در یکی از جلسات مباحثه پرسیده شده است که بعد از شما ما کسی رو نداریم، امام گفته چرا می گویید ندارید همین آقای خامنه ای و بعد خودت برای قیام رای گیری زود تر از دیگران برخاستی و سایرین رو هم دعوت به قیام کردی تا با زور و نفوذت علی خامنه ای رو رهبر کنی) همه گفتند که این کار کار اکبر شاه بوده است تا نفر دیگری را رهبر کند و خودش در همان موقعیت اجرایی با دستان باز و راحت تر به سیاست هایش ادامه دهد و البته مردم درست می گفتند ولی نه آنها و نه خودت اکبرشاه فکرش را نمی کردی که روزی این ماری که در آستین خودت پروروندی اینطوری دیکتاتور مابانه و وحشیانه به همراه پسرک مفت خور بی همه چیزش پاچه ات را بگیره و به زیر بکشتت و قصد حذف و نابودی ات را کرده باشه...اینطور گام به گام همه اون سالها رو گذراندی و به ریاست مجلس هشت ساله و ریاست جمهوری هشت ساله ات رسیدی و دیگر لقب شاه با نامت پیوند جاودانه خورد و شدی اکبرشاه، تا آنجه که مردم خوش ذوق ما برایت لطیفه ای ساختند که از والده مرحومه مکرمه ات پرسیدند بعد از انقلاب از اکبر چه خبر؟ که ایشان در جواب می گفت "من که به اون صورت خبری ندارم ولی می گویند در تهران شاه شده، مبارکش باشه..." خداوند مادرت را رحمت کند ولی این باور همه مردم این ممکلت بود و هست و امروز نوبت توست که درجا نزنی که با اتکای همین مردمی که امروز خشمگینانه در طلب حق مسلمشون هستند نشون بدی که با گذر زمان و سفید شدن موهایت هنوز بایسته و شایسته نام اکبرشاه هستی، اگر امروز با مردم باشی و کنارشون بمونی برای همیشه تاریخ نام نیکت و همراهی مردمی ات باقی خواهند بود و نیک می دانی که این مردم مهربان فراموشکار هرچه بدی و گناه کرده ای را به پای این همراهی مردانه ات خواهند بخشید. اما همیشه به یاد داشته باش که این تو هستی که به مردم نیاز داری و نه مردم به تو. اکبرشاه بلند شو و شاهانه پشت مردم بایست و مردانه یاری کن این مردم خسته از ظلم و جور رو...

 

David Jacob
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
۳ تیر ۱۳۸۸

ایران من

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم، ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره، پر از خاطرات ترک خورده ایم

هرگز باور نمی کردم که روزی دوباره برای کشته شدن هموطنان بی گناهم اینجا مطلب بنویسم، خدایا این مردم گناهی نکرده اند، تقصیری ندارند، تنها یک خواسته بر حق دارند و اون اینکه این آرای ملیونی ما الان کجاست؟ چه بر سر اون حضور سبز ما اومد، چرا ما نوشتیم سبز اما شما خواندید دروغ، ریا، دغل، فریب و تقلب؟ این فریاد دادخواهی رو کجا ببرند؟ پیش کدوم قاضی، در محضر کدوم دادگر؟ درد دل این مردم رو کی و کجا باید بشنوه؟ روزهای طولانی و پر از مشغله ای رو در آمریکای جنوبی گذروندم و روز جمعه انتخابات با هزار دردسر خودم رو به محل اخذ رای در برزیل رسوندم و رای دادم، رای دادم به میرحسین موسوی (میر حسینی که هرگز باور نمی کردم اینقدر مردونه پای حرفش و پای حق مردم بایسته، ممنونم موسوی) و با همه سختی های ارتباطی که بود با ایران تماس گرفتم از خانواده خودم و دوستانم و ... پرسیدم همه یکصدا تایید می کردند همه کسانی که اونها می شناسند رای سبز داشته اند و همینطور این سلسله تکرار شده است، ساعت ابتدایی صبح شنبه از شنیدن آمار بیرون اومده خشکم زد! میخکوب شدم و ناامید و سرخورده و ... باور نمی کردم اونچه رو که می دیدم، و بعد دیدم که همه در همین بهت هستند و کم کم دستم اومد که این یک کودتای حساب شده و از پیش برنامه ریزی شده و مهندسی شده هست، چند روزی گذشت تا من کارم تقریبا تموم شد و برگشتم آکسفورد، و توی همه این روزها دنبال کردم اونچه در ایران گذشت رو، شنبه سیاه این هفته و خون بی گناه "ندا"ی آزادی و حق خواهی و سایر هموطنان بی گناهم که آسان ریخته شد بر سنگفرش پیاده روها و آسفالت داغ کف خیابان های تهران و ایران...نمی دونم از کجا بگم؟ از کی شکایت کنم؟ می گویند وقتی قاضی خود ظالم است دادخواهی ره به جایی نمی برد...هر روز که بر صفحه لعنتی این مانیتور نگاه می کنم، یک خبر جدید و نو از خون ریخته هموطن جوون دیگه ای رو می خونم و می بینم و ضجه های اطرافیان و شعار مردمی را که با همه انزجار فریاد می زنند "می کشم، می کشم آنکه برادرم کشت..." روزی که بعد از پنج سال و اندی برگشتم ایران که چند ماهی اونجا زندگی کنم مصادف بود با روزهای انتخابات سال هشتاد و چهار و چند ماه بعدش که ایران رو به مقصد انگلستان ترک کردم ابتدای دولت دروغ و تزویر و مردم فریب احمدی نژاد...توی این چهار سال همه تحمل کردیم هرچه این مردک و دولت ناکارآمدش بر سر ما آوردند به امید خرداد امسال که برای همیشه از شرش راحت شیم، ولی چه ناجوانمردانه بهار ما رو پاییز کردند این مسوولان دولت دروغ و دوستان کودتاچی اشان...باز هم می نویسم.

David Jacob
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
۱۳ دی ۱۳۸٧

آنچه نمی توان ندید...

خواستم با این چند کلمه اینجا بنویسم که آنچه امروز در فلسطین می گذرد فرسنگ ها با باور های انسانی و مذهبی من فاصله دارد. این روزها که اینور دنیا در آرژانتین هستم از طریق کانالهای خبری و وب سایت ها می بینم و می شنوم آنچه را که ازش متنفرم...

David Jacob
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
۱٠ مهر ۱۳۸٧

سال نو عبری

سلام به همه دوستان گلم،

هرگز باور نمی کردم منی که روزی و روزگاری هفته ایی یا دو هفته ایی یکبار اینجا مطلب می نوشتم امروز بنا به ضرورت بیام و چند خطی بنویسم، هنوز نرسیدم خاطرات سفر چند ماه گذشته رو به آلمان رو بنویسم، چند سفر دیگه هم بعدش رفتم من جمله سفر ماه گذشته به ایران بعد از چند سال !!! البته ١۶ روز بیشتر طول نکشید ولی خوب به اندازه یک دنیا اتفاق و مطلب دیدم و دارم... الغرض امروز اول سال عبری و به طور دقیقتر اول روش هشانا ۵٧۶٩ عبری هست. من وظیفه داشتم که شروع سال جدید عبری رو به همه کلیمیان جهان و هموطنان عزیزم هرکجای این دنیای پهناور که هستند خوب و خوش باشند و سال جدید عبری هم برای همه همراه با خیر و برکت باشه. امیدوارم که سال جدید همراه با صلح و دوستی و برادری و مهربانی برای همه مردم این دنیا باشه هرچند که شاید خیلی آرمانی و رویایی باشه ولی این آرزوی من هست از صمیم قلبم.

دوید جکوب
آکسفورد - بریتانیای کبیر

David Jacob
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
۳۱ امرداد ۱۳۸٧

دلم گرفته است خدای من..

این متن زیر رو یکی از دوستان قدیمی وبلاگ نویسم که اصلا از حال و روز این روزهای من خبر نداره برایم فرستاده است توی یاهو مسنجر، عجیب بیان کننده حال و احوال این روزهای من هست، از دیدنش به قدری تعجب کردم که بعد از چندین ماه اومدم اینجا هم بنویسمش...

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد بدون کار "خدا" بوده اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد بدون کار "خدا" بوده اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خرد نشی بدون تنها محرمت "خدا" بوده حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفه ات کرده شک نکن تنها مرحمت "خداست" که از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده است.

David Jacob
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

بازهم اردیبهشت

اولین پست سال جدید:با سلام به همه دوستان گلم. همانطور که نوشته بودم، واقعا در طی این روزها فرصت آمدن و نشستن پای وبلاگ رو ندارم. بی نهایت متاثر و متاسفم که وبلاگ دوستانم رو نخوانده ام و از همه دور افتاده ام. اما اندکی صبر، با خواست خدا، تنها شش-هفت هفته تا پایان این ترم مانده است. اگر با موفقیت به اتمام برسه، خوب با خیال راحت اینجا حسابی به همه کار هایم خواهم رسید. این چند خط رو نوشتم که غیبتم طولانی نشه. همانطور که خیلی از شما می دونید، من عاشق اردیبهشت هستم، عاشق اردیبهشت در شمال، بابلسر و فریدون کنار و چالوس و.. اگر هم نشد در تهران. ولی اردیبهشت انگلستان، سرد و باران فراوان و بدون خورشید و ابر و مه، برایم تداعی کننده هیچ خاطره مطلوبی نیست. دلگیر می شوم از هوای ابری و همیشه بارانی، با خورشید دوستی عمیق و کهنه ای دارم، از ابر و گرفتگی هوا بیزارم. بیروت و خاطره پنج سال و اندی زندگی در اون مثل ایران برایم پر از خورشید عالم تاب بوده است و رنگین کمان های هر روزه، مخصوصا در همین اردیبهشت. تنها در این مدت یک پنج روزی فرصت استراحت پیدا کردم، که اون رو هم به دلیل اصرار های زیاد دختر خاله و تنی چند از اقوام، رفتم آلمان، دو هفته گذشته. در نظر دارم خاطران اون سفر پنج روزه رو به همراه عکس های متفاوتی که گرفته ام، تحت عنوان خاطرات سفر به سرزمین ژرمن ها روی وبلاگم توی چند قسمت بنویسم. اما موکول هست به پایان ترم. تولد من هم در اردیبهشت هست و کم کم بهش نزدیک می شویم. این اولین سالگرد تولد در خاک پادشاهی متحده بریتانیا هست. هرچند که پیش از این بارها به انگلستان آمده بودم، ولی هیچگاه مصادف نبود با تاریخ تولدم. در ایران که 18-19 سال در کنار اعضای خانواده بودم و در بیروت در کنار آرمن و نینا و سیلوا و رازمیک پیر مرد. یک دوره هم این بین سالگرد تولدم در استرالیا بودم. و امسال بعد از همه اون خاطرات تولدم رو در کنار عمه هایم و پسر عمه هایم خواهم بود. کودکی ام را بیشتر دوست می داشتم، شاید یکی از دلایل اینکه هنوز به تکامل عقلی نرسیده ام در حالیکه ربع قرن از زندگی ام می گذرد، همین سعی بر باقی ماندن در دوران کودکی ام است. اینکه اینقدر ورجه وورجه می کنم و شیطونی می کنم و کارهای بعضا خطرناک و .... همه اش نشانه این است که روحیات دوران کودکی ام در من باقی مانده است. هرچند باید کم کم یاد بگیرم که آقا تر، موجه تر و آرام تر باشم، اما قلبا دوست ندارم با روحیات کودکی و نوجوانی خداحافظی کنم. روحیاتی که با اتکا به آنها آنچه دوست دارم انجام می دهم... یک سال دیگر هم از عمر من در حال گذر است، وقتی به پشت سر خودم نگاه می کنم، کوله باری از خاطره و مطالب متنوع در زندگی ام می یابم. بعضی ها اسمش را تجربه می گذارند، خودم فکر نمی کنم تجربه زیادی داشته باشم. هرچند زندگی دور از خانواده در حالیکه 18-19 سال سن بیشتر نداری، کم کم به تو یاد می دهد که چگونه روزگار را بگذارنی، چگونه با سختی ها و دوری ها کنار بیایی و نکته بعدی سفر هست، خدا را همیشه سپاسگذارم که این اشتیاق و توان رو برای سفر در نهاد من قرار داد. سفر و دیدن مردم نقاط دیگر این دنیا و دیدن راه و رسم زندگی انها و تفاوت ها و تقارب ها و ... همه و همه به آدمی کمک می کنند تا بهتر و بازتر و منطقی تر به محیط دور و برش بنگرد، گاهی حسرت امکانات ممالک پیشرفته را بخورد و گاهی صدها و بلکه هزاران بار خدا را شکر کند در مقایسه با فقر و بیچارگی بعض دیگر کشورها. خلاصه که نمی دانم چرا این نوشته ام انسجام نداشت و مصداق از هر دری سخنی شد. من رو بسیار به یاد داشته باشید و برای در این مدت باقی مانده ترم، از خداوند بلند مرتبه طلب کمک و یاری کنید. بدرود

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی * چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح، که جان من برآمد * بزه کردی و نکردند موذنان صوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند * همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم * که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد * که در آب، مُرده بهتر، که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آن است که با غمش برآید * مگسی کجا تواند که بیافکند عقابی
دل همچو سنگت ای دوست، به آب چشم سعدی * عجب است اگر نگردد، که بگردد آسیاب
ی

دوید جکوب - آکسفورد

David Jacob
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
۱٤ اسفند ۱۳۸٦

دلتنگی
دوستان خوبم سلام،امروز سه شنبه، ۱۴ اسفند ۱۳۸۶ و ۴ مارچ ۲۰۰۸ میلادی و ۲۷ آداراول ۶۷۵۸ عبری، من در شهر آکسفورد در بریتانیای کبیر این چند خط رو در وبلاگم و اول برای دل خودم و همچنین برای دوستانم می نویسم. ساعت  ۱۲:۳۰ بعد از ظهر به وقت محلی هست و هوا آفتابی و البته به شدت سرد و همراه یک باد شدید. از پنجره اتاقم گاه گاهی نظری به بیرون می اندازم و مردم دهکده را می بینم و آنهایی که تصادفا سرشون رو بر می گردونند و من رو پشت پنجره می بینند به نشانه ادب و به علامت سلام دست خود را تکان می دهند و من نیز متقابلا پاسخ می دهم. گاهی نیز من اول از دور سلامی می کنم و آنها پاسخ می دهند. این دهکده کوچک در حومه شهر آکسفورد نزدیکترین دهکده به شهر هست و پر از انسان های مودب، خوب، دوستداشتنی و مهربان. در مدت اقامت ۹ ماهه در اینجا هیچ وقت جز مهربانی از آنها چیزی ندیده ام، به من که یک خارجی و غیر انگلیسی هستم برایشان، به اندازه یک جوون انگلیسی محبت و مهربانی دارند. هرچند من پیش از این هم سفرهای متعددی اینجا آمده بودم ولی خوب هیچگاه این اقامت طولانی مدت مثل الان رو نداشتم. همیشه از همه چیز انگلستان خوشم آمده و می آید جز آب و هوای سرد و باران های مکرر و هوای همیشه ابری. آسمان اینجا همش خاکستریست، زیر ابرش روح آدم بستری است. عادت کرده ام هرچند، کم کم به این نوع آب و هوا برای منی که عاشق آفتاب و گرما هستم اینجا خیلی مهربان نیست هوایش ولی همانطور که نوشتم، عادت کرده ام و بیشتر عادت می کنم اصلا این ذات بنی بشر هست که به همه چیز عادت و انطباق پیدا می کند، به همه و همه تغییرات، به سختی ها به دوری ها به دلتنگی ها به نبودن ها به ندیدن ها به رنج ها... به همه چیز. چقدر دلم برای ایران و تهران تنگ شده است. خدایا باور نمی کنم این دوری چندین ساله را، تابستان که بیاید دقیقا سه سال هست که من به ایران برنگشته ام. منی که هر سال حداقل ۳ تا ۴ بار از بیروت به ایران می آمدم. متاسفانه آخرین سفر که بعد از فارغ التحصیلی از بیروت انجام شد و طولانی تر از بیقه هم بود، برایم پر از خاطرات دردناک و ناراحت کننده است. مجبور به یک جدایی تلخ از دوست داشتنی ترین دوستم شدم، ناخواسته، بدون میل قلبی، بدون خواسته باطنی، بدون حتی یک دلخوری، بدون حتی یک خاطره بد، ولی دست روزگار درست در وقتی که با هم احساس یکی بودن می کردیم، ما رو از هم جدا کرد. شاید کمی بدون مطالعه و فکر و دوراندیشی سنگ بنای این رابطه را بنا کرده بودیم، بدون فکر به اینکه در ایران این مهم هست که تو از چه نژاد و چه مسلک و چه آیینی می آییی، انسانیت و انسان بودن آخرین گزینه مورد نظر هست، مرور بیشترش من رو آزرده خاطر می کنه، دوستانی که اون ماجرا رو می دانند که خوب می دانند من چه می گویم، آنهایی هم که نمی دانند، زیاد کنجکاوی نکنند، جز احساس ناراحتی چیزی به همراه ندارد، ولی اینکه در ایران همه چیز مهم هست جز اینکه انسان باشی، انسان خوب باشی، و در همه جای دنیا برعکس، این من رو خیلی آزار می دهد. اینجایی که الان کار می کنم در آکسفورد روزی که برای مصاحبه رفتم، ریس شرکت با من مصاحبه می کرد، فقط و فقط در باره کار و سوالات فنی و بعد هم انگلستان و آسکفورد و هوا و اینها با هم گفتگو کردیم. با اینکه چشم و مو من مشکی و پوستم سبزه هست و به راحتی می توانست حدس بزند که از خاورمیانه می آیم، یک کلمه، حتی یک کلمه نپرسید از کدام کشور می آیم، ملیتم چیست، دین و مذهبم چیست، حتی توی فرم درخواست کار، یک سوال در باره ملیت و دین و مذهب نیست، فقط برای خارجی ها این سوال رو گذاشته اند که آیا اجازه کار دارند یا نه؟ فقط همین، این چیز ها برای دوستان و هموطنان من که در ایران هستند شاید ملموس نباشه، حتی در آمریکا هم بعد از یازده سپتامبر همه این سوالات رو می پرسند، ولی اینجا اگر کسی هم این سوالات رو بپرسه، و این سوال کسی را نارحت کند، می توانی به راحتی ازش شکایت کنی، چون مذهب و دین جزو مسایل خیلی خصوصی انسان ها هست و تفتیش و تفحص از اون ممنوع. میان ماه من نا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است. داشتم از دلتنگی های ایران می گفتم. خیلی برای من که احساسی هستم این دوری قریب سه سال سخت بوده است. دوری از برادرم که بیش از اندازه دوستش دارم. دوری از پدرم که مردترین مردی بوده است که تا کنون دیده ام و مادرم، هرچند مادرم را در سال قبل که بیروت بودم برای یک هفته دیدم، ولی دلتنگشان هستم. دلتنگ دوستانم در ایران، دوستان بی شمار مسلمانم، دوستان زرتشتی ام و آلن و بیتا دوستان ارمنی ام. دلتنگ تهران، شهری که تا زنده هستم، عاشقانه دوستش دارم. بعضی از دوستان وبلاگی ماجراهای سفر های من رو شنیده اند و در جریانش قرار دارند، خوشبختانه، خیلی مسافرت رفته ام، بیش از سی کشور جهان (با احتساب ایران ۳۲ تا) رو دیده ام، گشته ام، شاید دو برابر یا سه برابر این تعداد شهرهای متفاوت دنیا رو از شرق تا غرب و جنوب و شمال گشته باشم، اما تهران برای من چیز دیگری است. خوبان فراوان دیده ام، اما تو چیز دیگری. تهران شب از تو دور است، تهران همیشه نور است، تهران و کوچه هایش یادآورغرور است. چقدر این ترانه را شنیده ام و می شنوم، چقدر دوست دارم این موسیقی رو. برای کوچه های تهران برای خانه مان که شنیده ام می خواهند پدر و مادرم آنجا را بفروشند و چند کوچه ای جابه جا شوند، حتما به جای آن منزل ویلایی که همه خاطرات تا ۱۸-۱۹ سالگی من رو در خودش ثبت کرده است، آپارتمان هایی با چندین طبقه خواهند ساخت، در حیاط بزرگش چه شیطنت هایی که با پسر ها و دختر های عمه و خاله و عمو و دایی نکرده ایم، در استخرش چه شلوغ بازی هایی که نکرده ایم، چه پنجره هایی که نشکسته اند و مهمتر از آن چه دست و پاها و کتف ها و انگشت هایی که نشکستند و درب و داغون نشدند، چه سرهایی که بخیه نخوردند، چه دعواهای کودکانه ای که شکل نگرفتند. یادش بخیر دوران پاکی بود دوران کودکی و نوجوانی، فارغ از هرچه در دور و برت می گذرد، بی مبالا بی تعمق به دریا می زنی به صحرا می روی، به عمق خطر به عمق هیجان به عمق لذت و عمیق ترین احساس رضایت ممکن را به دست می آوری. عاشق این بودم که بروم روی لب خرپشته و شیرجه بزنم داخل استخر و همه را از ترس نصف جون کنم و از صدای کف زدن ها و جیغ کشیدن ها و سوت زدن های دختر و پسرهای دور و بر استخر احساس رضایت کنم، احساسی مثل آنچه یک قهرمان شیرجه المپیک در سن ۲۶ سالگی پیدا می کند با فکر اینکه الان مدال زرد طلا را بر گردنش می اندازند و فلان و بهمان خواهد شد، اما من فارغ از این دغدغه ها فقط به عشق لذت بردن و کیف کردن شیرجه می زدم و این احساس را می یافتم. چقدر پاک بودند آن عواطف و احساسات، چقدر بی ریا بود آن دوستی ها و رفاقت ها، چقدر بی آلایش بودند رفتار ها و کردارهایمان. هرگز آن عصمت و پاکی و پاکیزگی دوران کودکی را دوباره نخواهی یافت. پدرم همیشه می گفت شما بچه هستید و کم سن و سال از هر آلودگی پاک و منزه، دعا کنید و از خدا درخواست کنید آنچه را که می خواهید، و ما نمی فهمیدیم که کودکی یعنی چه؟ پاک بودن از گناه یعنی چه؟ اصلا خود گناه یعنی چه؟ و به سرعت گذشتند آن روزها، و کم کم صدایت عوض می شود و قدت بلند و می شنوی که زیر لب زمزمه می کنند، ماشاالله دیگر مردی شده برای خودش، بزرگ شده، آقا شده و این حرف ها یعنی بدرود ای روزهای خوش بی فکری، روزهای خوش بی غمی، روزهای خوش کودکی و یعنی آغاز دوره جوانی و داخل شدن به زندگی آدم بزرگ ها و عاقل شدن و بالغ شدن و کسی برای خود شدن. باید کوله بار خاطرات زندگی کودکی را بر زمین بگذاری و با کیسه ای خالی این بار توشه آینده و زندگی بزرگ سالی را کم کم جمع کنی، بزرگ و بزرگتر و پایان دبیرستان و بعد دانشگاه و بعد این مدرک بعد فلان مدرک بعد بهمان مدرک و یافتن شغلی و شروع زندگی جدید بعدی... حرف توی حرف آمد، از دلتنگی برای خانه مان می نوشتم به اینجا رسیدیم، بگذریم. خلاصه دلم برای زمین و زمان تنگ هست. شاید این تابستان پس از پایان فوق لیسانس چند هفته ای به ایران بیایم. دل تنگم، دلتنگ. راستش درس خواندن در انگلستان سخت و وقت گیر هست، نمی رسم که وبلاگ را مرتب بنویسم و مرتب کنم. نمی رسم به دوستانم سر بزنم. از همه عذر خواهی می کنم. سعی می کنم در این مدت سه ماه و اندی باقی مانده به پایان درسم، بیشتر به وبلاگ دوستانم سر بزنم تا اینجا آپ دیت کنم. شاید در سه ماه آینده دگر فرصت نوشتن پیدا نکنم، شاید هم پیدا کنم که اگر کردم چه بهتر. سال نو ایرانی در پیش است، دقیقا 15 روز مانده است، امیدوارم که تک تک شما دوستانم و سایر هموطنانم، چه آنها که در ایران هستند و چه آنها که مثل من در غربت هستند، سال نو خوب و دوست داشتنی رو آغاز کنند. عید نوروز سال گذشته من و نینا و آرمن در بیروت به همراه سیلوا – دختر رازمیک- و همسر رازمیک در تدارک برگذاری مراسم سال نو در کافه شبهای بیروت بودیم. برایتان که مفصل نوشته ام، هنوز هم متن مربوط به آن روزها در وبلاگم هست. در کافه رازمیک مرحوم، سفره هفت سین چیدیم و در و دیوار را عکس هایی از مناطق دیدنی ایران زدیم و بروشوری تهیه کردیم از ایران و آداب و رسومش و به مشتری های می دادیم، چقدر همه خوششان آمده بود، چقدر مشتری جدید پیدا کردیم، اما امسال نینا که با نامزدش در فرانسه هست و آرمن در کانادا و سیلوا در آستانه پیوستن به آرمن که نامزدش نیز هست و من در انگلستان و همه از هم دور. هیچ کس تصور چنین آینده ای را برای گروه دوست داشتنی ما نمی دید، اما اوضاع داخلی لبنان دگر مجال ماندن نمی داد. ولی آموخته ام که آدمی همیشه باید سعی کند که خودش را با طبیعت و قوه قهریه آن منطبق کند و عادت دهد. خدا را برای همه نعمات بی پایانش سپاسگذارم و می دانم که آنچه او رقم می زند همیشه بهترین و مناسب ترین هست. از درگاه ملکوتی اش می خواهم که سال نو را بر همه هموطنانم در سراسر گیتی میمون و مبارک گرداند. اوضاع داخلی ایران رو متاسفانه آرام و بی خطر نمی بینیم، این رو حتی سایر سیاستمداران داخل کشور هم مرتبا تاکید می کنند، متاسفانه دولت نهم تا اینجا تنها بر ضرر منافع ملی مملکت ما قدم برداشته است. در هر زمینه ای و در هر مسیری متاسفانه مضرات بیش از منافع بوده است. کاهش رابطه با اروپا تا سطحی نزدیک به قطع، اظهار نظر هایی بدون آینده نگری در سطح بین المللی، دوستی با خاله خرس هایی چون ونزوئلا و نیاکاراگوئه و چاد و سنگال، تهدید آمریکا و اروپا به اینکه به پایان خط رسیده اند و رفاقت با مگسان گرد شیرینی مثل روسیه و چین که تنها برای منافع اقتصادی سرشار ایران و در عین حال برای عرض اندام در برابر آمریکا گاهی تصمیمی در خلاف جهت می گیرند و با صدای ضعیفی از ایران حمایت می کنند، نه برای احساس دوستی که با کشور و مردم ما دارند. از سویی مسائل داخلی کشورمان، تورم وحتشناک که ریاست جمهور و سخنگوی ایشان آنرا توهم ناشی از روزنامه ها و رسانه ها می دانند و ارایه مایحتاج اساسی به قیمت مفت در حول و حوش منزل ریاست جمهوری و تشدید برخورد با جوانان اون مملکت به  عنوان طرح ارتقای امنیت اجتماعی ( یک بار دیگر هم اینجا نوشتم که امنیت اجتماعی یعنی اینکه مردم وقتی پلیس یا همان نیروی انتظامی را می بییند، احساس آرامش و امنیت کنند نه بدتر همه ستون بدنشان بلرزد که هرلحظه یک انسان دون مایه ای می آید و به من توهین می کند و من را می برند تا برای دلایل مسخره عکسی بگیرند و تذکری بدهند و پرونده ای درست کنند. پلیس را در سایر نقاط دنیا وقتی مردم می بینند، عاشقانه به رویش لبخند می زنند و در دل می گویند، آخیش دیگر با حضور پلیس کسی آزاری نمی رساند، کسی با ما کاری ندارد، خیالمان راحت هست تا در کنار پلیس هستیم، درست برعکس ایران (در این وبلاگ یک بار از آقای قالیباف و سردار طلایی که رییس پلیس تهران بود برای سعه صدر و اخلاق نیکوشون و رویه عدم برخورد فیزیکی با مردم و عدم دخالت دادن پلیس در هر امری، تشکر کردم، فکر کنم الان لازم هست با این برخورد های جدید یک تشکر دیگری هم بکنم. واقعا جایشان خالی است. در ضمن شنیده ایم از پدر و مادرم که گویا آقای قالیباف در پست شهرداری تهران هم خیلی موفق بوده است و مخصوصا در زمستان امسال تهران که بی سابقه برف باریده و سرما بوده است، مجموع عملکرد شهرداری نمره قبولی گرفته است، ضمن اینکه باز از فامیل و دوستانم شنیده ام که همه پروژه های شهری زمان بندی شده اند و اکثرا بدون تاخیر یا با تاخیر قابل اغماضی به بهره برداری می رسند، اگر واقعا اینطور هست من از راه دور صورت آقای قالیباف رو هم می بوسم که حداقل در وجهی از وجوه موفق بوده اند.) خیلی خیلی حرف دارم بزنم، از سونیا، اون دختر کوچولوی لبنانی که گاهی از بیروت با من تماس می گیرد از بعضی دیگر از دوستانم از سایر وجوه سیاست کشورم از ... ولی بیش از این مجالی نیست. در پایان از دوست خوبم لاری عزیزم که موجبات عضویت من در سایت بالاترین رو فراهم کرد ممنونم. فرصت که اصلا نمی کنم ولی سعی می کنم که اگر لینک های جالبی دیدم در اون سایت بگذارم تا همه ببینند. سیستم ارسال مطلب به سایت بالاترین رو در وبلاگ گذاشته ام. خوب مجددا در پایان، سال نو بسیار خوبی را برای همه آروز می کنم. دوستان خوبم من رو از دعا و نیایش های خودتان فراموش نکنید.

David Jacob
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
۱٠ دی ۱۳۸٦

آخرين روز سال ۲۰۰۷

سلام به همه دوستان گلم،

امروز دوشنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۰۷ میلادی و ۱۰ دی ماه ۱۳۸۶ هجری خورشیدی و ۲۲ طبت ۵۷۶۸ عبری، ساعت به وقت محلی ۱۷:۳۰ هست. من در اتاق خودم در منزل عمه های مهربانم در شهر آکسفورد و کشور بریتانیای کبیر نشسته ام و دارم این چند خط رو برای شما دوستانم می نویسم. راستش بار آخری که این وبلاگ رو به روز کردم مربوط به تابستان گذشته هست و حدود ۵ ماه از اون روزها می گذرد و چه اتفاقات بسیاری که نیافتاده است؟ چه تغییرات بینادینی که حاصل نشده است؟ خلاصه برای گفتن شاید هزاران صفحه هم کم باشه، بارها خواستم بیایم و بنویسم که این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل هست ولی دلم نیامد. هرچند ننوشتن بعد از 5 ماه هم با تعطیلی نسبتا برابر هست، ولی خوب امروز سرانجام تصمیم گرفتم که تا پایان سال جاری میلادی چند خطی بنویسم. متاسفانه دوری چندین ماهه از وبلاگ و وبلاگ نویسی علاوه بر اینکه پیدا کردن دوستان جدید رو متوقف کرد باعث دوری زیاد از دوستان قدیمی وبلاگی هم شد و بجز چند نفر محدود که از طریق ایمیل با یکدیگر در ارتباط بودیم متاسفانه از سایر دوستان نسبتا زیادم دیگر اطلاعی ندارم. امیدوارم که هرجا هستید و مشغول به هر کاری شاد و شادمان باشید. من هم خوبم، همانطور که نوشتم از تیر ماه به انگلستان آمدم و با اینکه در ابتدا برای یک اقامت چند ماهه به اینجا آمدم ولی بعد شرایط نامساعد لبنان و اصرار عمه ها و پسر عمه ها که بی نهایت در این کشور به من لطف دارند و نظر قلبی پدر و مادرم که شرایط لبنان رو مساعد نمی دانستند از یک طرف و متاسفانه و باز هم متاسفانه متلاشی شدن گروه دوست داشتی من و آرمن و نینا و سیلوا( دختر رازمیک) از طرفی دیگر من رو مجاب کرد که به جای دیدن جای خالی این بچه ها در بیروت همین جا و در کنار خانواده مهربانم بمانم و فعلا مشغول زندگی شوم. از بچه ها بگم که آرمن هم تابستان درسش تموم شد همزمان با ما و بعد چند هفته ای رفت ایران و دیدار خانواده و سپس برگشت بیروت و برای فوق لیسانس از طریق دانشگاه خودمان (دانشگاه آمریکایی بیروت) برای کانادا اقدام کرد و پذیرشش آمد و رفت کانادا اواخر شهریور و در نتیجه فعلا سیلوا تنها مانده تا کار ویزای او هم آماده بشه و به کانادا و پیش نامزدش بره و نینا با من به انگلیس آمد و بعد یک ماه و نیم که اینجا بود رفت فرانسه پیش خاله اش و چون نینا زبان فرانسه رو هم مسلط بود همانجا مشغول به تحصیل شد و چند هفته ای هست که خبر در آستانه ازدواج بودنش رو برای من گفت و مادرش زنگ زد تا با من مشورتی بکند البته اونها لطف کردن من رو قابل دونستن. من خودم هنوز خیلی کوچک و جوان هستم برای مشورت دادن. نینا مثل خواهر من می مونه و من برای او و خانواده اش همه کار خواهم کرد. لذا به زودی عازم فرانسه خواهم شد برای مراسم نامزدی آنها که پدر و مادر و برادر کوچکتر نینا هم از لبنان به پاریس خواهند آمد. سیلوا هم که فعلا به همراه مادرش مشغول اداره کافه رازمیک هستند که باهاشون مرتبا در تماس هستم، متاسفانه بیروت و لبنان این روزها اوقات آرام و مناسبی رو نمی گذراند. خدا غرق نعمت و رحمت کند، رفیق حریری را، در اوج سالهایی که ما اونجا بودیم با تمام تلاشش داشت لقب عروس خاورمیانه را برای بیروت مجددا بر میگرداند... خود من هم فعلا توی انگلستان مشغول تحصیل شدم و در شهر ردینگ به دانشگاه می روم و فوق لیسانس رو فعلا می خونم.ردینگ یک شهر نسبتا بزرگی در حدود سی مایلی آکسفورد هست و من دو روز در هفته از صبح تا غروب کلاس و آزمایشگاه دارم که صبح زود به دانشگاه می روم وشب باز می گردم و کار رو هم همینجا پیش شوهر عمه ام تقریبا بیست و پنح-شش ساعت در هفته مشغول هستم و خلاصه که خدارو شکر روبه راهم فقط به شدت گرفتار درس و دانشگاه و کار هستم بعلاوه بی حسی مزمن از برای نوشتن و وبلاگ بازی... که امیدوارم در سال جدید مرتفع بشه. راستش نمی دانم که کی مجددا می تونم بنویسم و کی می تونم به شما سر بزنم. عذر من رو پیشاپیش بپذیرید و من رو دعا کنید. امیدوارم که سال جدید میلادی برای همه سالی پر از برکت و خوشی و شادمانی باشه. فعلا بدرود.

شنیده ام که رفته ای بهار را میان مرزهای تازه جستجو کنی، بهار را چنین خیال کن که یافتی، تو جان خسته را چی می کنی؟!!

دوید جکوب – آکسفورد

بریتانیای کبیر دوشنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۰۷

David Jacob
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
٢ امرداد ۱۳۸٦

اولين پست از انگلستان

سلام به همه دوستان گلم :

امروز دوشنبه اول امرداد سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش هجری خورشیدی و آغاز دومین ماه از تابستان گرم و دوستداشتنی ست. بعد از گذشت به قریب یک ماه از آخرین پستی که در لبنان نوشتم و سپس به انگلستان آمدم، مجددا تصمیم گرفتم این چند خط رو بنویسم و با سر زدن به دوستان وبلاگی ام یکمی هوای ایران رو استشمام کنم که بدجور دلم برای ایران و تهران و... تنگ شده است. وقتی در اوج احساست و غرور جوانی بودم به این جمله اعتقاد داشتم که آدمی در هر نقطه روی زمین که آسایش و آرامش و راحتی خیال داشته باشه، همونجا وطنش هست، ولی امروز با گذشت شش – هفت سال از روزهای 18-19 سالگی کم کم به این نتیجه می رسم که هیچ کجای این کره خاکی، حتی اگر آدمی درآنجا سلطنت هم داشته باشه، یک تکه کوچکی از وطن مادری اش نمی شود. البته که من از وقتی که یادم هست عاشق ایران و ایرانی بوده ام، اما این سالهای نسبتا طولانی زندگی در غربت که امروز چیزی قریب به هشت سال می شود، عشق و علاقه من رو به ایران صدها و هزاران برابر کرده است. در چند اقیانوس جهان شنا کرده ام، در چندین دریای معروف دنیا شنا کرده ام و در ساحل چندین و چند دریا و خلیج قدم زده ام و روزهای خوب و دوست داشتنی رو گذارنده ام، اما هیچ خلیجی، خلیج همیگشی فارس نشد و هیچ آبی، آب نیلگون خلیج تا ابد فارس نشد و هیچ دریایی، بزرگترین دریاچه جهان، یعنی خزر نشد. وقتی یاد دوران نوجوانی ام می افتم که با پدرم و برادرم هر سال که به شمال می رفتیم حتما سه تایی با هم قایق موتوری سوار می شدیم و تا عمق آبهای دریای خزر می رفتیم و به این دلیل که نسبت به سایر شناگران در دریا، خیلی جلوتر می رفتیم احساس غرور می کردم، افسوس آن روزهای دوستداشتنی را می خورم. در دنیای کودکی فکر می کردیم که اگر چند دقیقه ای بیشتر با قایق پیش برویم به شوروی سابق یا روسیه می رسیم، پدرم هم هرگز این رویای ما را با استدلال های منطقی از بین نمی برد و فقط می گفت، البته که به روسیه می رسیم، ولی به این نزدیکی هم نیست و من و برادرم فکر می کردیم خوب حتما منظور پدر این هست که نیم ساعت راه نیست، یک ساعت راه است، عجب لحظه های شیرین و دوستداشتنی بودند، بودن در کنار پدر، بودن در کنار مادر. مادرم دو ماه پیش به بیروت آمد تا من رو ببینه، طاقت نیاورده بود، من هم با دیدنش کلی ذوق کردم، هرچند به خاطر شرایط نامطمئن لبنان بعد از یک هفته برش گرداندم ایران، اما دلم برای پدرم خیلی تنگ شده، خیلی. پدرم شاید تنها کسی بود، که مردانه پشت من می ایستاد و همیشه از تصمیم های من دفاع می کرد، همیشه به شعور و انتخاب من احترام می گذاشت، وقتی شش-هفت سال پیش در مسیر حرکت به انگلستان در بیروت توقفی کردم و سپس تصمیم گرفتم که برای درس خواندن در بیروت بمانم، پدرم تنها کسی بود که از من حمایت کرد، جلوی همه ایستاد و گفت این دوید هست که تصمیم میگیره کجا بمونه و کجا نمونه( هرچند احتمالا ته قلبش دلش می خواست طبق برنامه قبلی، من در انگلستان و کنار عمه هایم باشم ولی قطعانه از من حمایت کرد)، همه کار هم برای من کرد و البته هنوز هم همه کار می کنه. این چند خط رو نوشتم به مناسبت روز پدر که شنبه در ایران و مصادف با تولد حضرت علی، بزرگترین مرد خدا، جشن خواهند گرفت، یادی از پدرم و زحمت هایش کرده باشم. همه تلاش من این هست که بتوانم برای فرزندانم مثل پدر خودم، پدری کنم.

اما سفر من به انگلستان، همراه چندین و چند اتفاق جالب بود، عوض شدن تونی بلر بعد از ده سال و وقوع سیل و طوفان که آخر همین هفته در جنوب انگلستان و همین آکسفورد که ما ساکن هستیم اتفاق افتاد و البته خطر جانی هم در این منطقه در پی نداشت و یک اتفاق جالب هم یک سفر غیر منتظره بود. من به انگلستان که رسیدم، یکی از پسر عمه هایم که دانشجو هست، گفت که من با یک تور که دانشگاه برگزار می کنه، به همراه یک سری از دانشجویان می خواهیم برویم یک سفر دو هفته ای به اسکاتلند، ولز، فرانسه و ایتالیا، و چون دانشگاه برگزار می کنه به شکل باورنکردنی ارزان و مناسب هست، گفت تو هم بیا دانشگاه با کارت دانشجویی بین المللی، اگر قبول کردند ثبت نام کن. من هم به همراه کاوه رفتم دانشگاه و خلاصه با کلی اصرار و دیدن ریس دانشگاه و ... من رو هم ثبت نام کردند (اصلا باورم نمی شد، این همه منطق و استدلال رو در بین مسوولین دانشگاه، همچنین عزت و احترامی که که برای دانشجو قائل بودند) و فقط چون من دانشجوی دانشگاه نبودم، پنجاه پوند بیشتر برای ثبت نام گرفتند و پاسپورت من رو هم گرفتند تا برای ویزا شینگن اقدام کنند و خیلی هم زود دانشگاه ویزا رو گرفت و خلاصه سرتون رو درد نیارم، سفرمون شروع شد، من اسکاتلند و ولز رو ندیده بودم، خیلی جالب و دیدنی بودند، اول رفتیم اسکاتلند و چهار روز اونجا بودیم، خیلی انگلیسی تر از انگلستان هست، دلیلش هم وجود مهاجرین و خارجی های کمتر در اسکاتلند هست،مردان دامن پوش اسکاتلند رو از نزدیک دیدم، جالب بود خیلی، بعدش هم رفتیم ولز، سه روز ولز بودیم، جای کوچک و جالبی بود،خیلی قدیمی خیلی قدیمی و باستانی بود، ولیعهد انگلستان یعنی پسر ملکه، پادشاه ولز هست(این یه قانون هست که همیشه ولیعهد انگلستان شاه ولز می شود)، و با اینکه تحت حکومت انگلستان اداره می شود، ولی مثل اسکاتلند یک استقلال منحصر به فردی هم داره و برای خودش پرچم و سرود ملی داره و تیم فوتبال ملی خودشون رو دارند و خلاصه که کشور جالبی بود، بعدش رفتیم فرانسه، البته من فرانسه چندبار دیگه هم رفته بودم، خیلی خوب و عالی بود، هرچند من زیاد از مردم فرانسه خوشم نمی آید، خیلی مغرور و متکبر هستند، ولی برای گشتن کشور خیلی جالبی هست، سه روز فرنسه بودیم و بعدش رفتیم ایتالیا، من عاشق ایتالیا هستم، مردم باحال و خیلی خوبی داره، شبیه خود ما ایرانی ها هستند، خونگرم و مهربان، پسر و دختر های خیلی خوشگل و خوش هیکل هم داره، هوای خیلی خوب و تابستانی و گرم هم داشت، کمترین مشکل رو با ایرانی ها دارند و خیلی هم تحویل می گرفتند من رو، تازه سه چهار مورد هم بود که برای من خیلی باعث تعجب بود که ایتالیایی ها از اینکه ایران جلوی آمریکا می ایسته و حرفش رو قبول نمیکنه و نقش غیر قابل انکاری در خاورمیانه داره، خیلی استقبال می کردند، حالا این طرز فکر توی خاورمیانه و لبنان و پاکستان و اندونزی و جاهایی که مشکل دارند با آمریکا زیاد به چشم می خوره ولی توی ایتالیا خیلی جالب بود این طرز فکر و دیدگاه. خلاصه اینکه بهترین قسمت سفر همین چهار روز بودن در ایتالیا بود و من یک بار هم چهار سال پیش رفته بودم ایتالیا، باز هم اگر فرصت بشه شاید بروم. اگر بخواهم جزییات سفر رو بازگو کنم خیلی طولانی و خسته کننده خواهد شد، حالا در پست های بعدی قسمت های جالبترش رو براتون می نویسم. خوب بعد از یک ماه دیگه نمی خواهم که سرتون رو درد بیارم، فعلا همتون رو به خدا می سپارم تا بعد.

قبلا چند خطی برای درگذشت مهستی نوشته بودم، دیدم دیگه به دلیل گذشت زمان، موضوعیت نداره که  اون رو بگذارم رو سایت، گفتم توی این چند خط یادی ازش کرده باشم، من با چند تا از آهنگ هایش، خاطره های زیادی دارم، توی همین دیار غربت. امیدوارم که خدا غرق در نعمت و آسایش کند روح این بانوی گرامی رو.

هیچکی از رفتن من غصه نخورد، هیچکی با موندن من شاد نشد، وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت، بغض هیچ آدمی فریاد نشد، وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت، وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد، دل من می خواست تلافی بکنه، پس چشم هیچ کسی عاشقم نکرد....

 

David Jacob
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
۳٠ خرداد ۱۳۸٦

حقيقت اينجاست !

سلام به دوستان گلم :

راستش شرمنده دوستان خیلی زیادم هستم که نرسیدم بهشون سر بزنم، البته دلیل این سرنزدن فقط و فقط قطعی متناوب خطوط مخابراتی در بیروت که ناشی از این نا آرامی ها و درگیری ها و انفجار های کوچک و بزرگ شهر می باشد، بوده است. فقط هربار به اندازه یک ربع روی نت، کانکت می توان بود و بلافاصله مکرار ارتباطات تلفنی و ماهواره ای قطع می شه و امکان رفتن و سرزدن و خوندن و کامنت نوشتن برای بچه ها وجود نداشته و نداره. بنابراین عذر من رو بپذیرید. دانشگاه به سلامتی در این ترم تمام شد و تعطیلات تابستانی شروع شده و من اصلا نمیدونم که اگر این تنش ها و جنگ های داخلی لبنان ادمه پیدا بکنه آیا اصلا در اوخر شهریور ماه باز هم این دانشگاه آمریکایی آغاز به کار خواهد کرد یا نه؟ به هرحال بیروت و کشور لبنان متاسفانه جز در دوره های کوتاه مدت و اندکی دیگر پس از مرگ رفیق حریری روی آرامش و راحتی و آسایش رو ندیده است. خدا غرق در نعمت و آسایش کند رفیق حریری را، به سرعت و با شتاب در راه ساختن و آبادنی لبنان می کوشید و لبنان پس جنگ های داخلی 20 ساله را، به سرعت داشت مجددا به عروس خاورمیانه تبدیل می کرد ولی خوب دست پنهان قدرتهای مافیایی در لبنان که عموما وابسته به جناح قدرت در سوریه هستند به شکل ناجوانمردانه ای رفیق حریری، این بزرگ مرد تاریخ معاصر سرزمین لبنان را ترور کردند و به زندگی اش پایان دادند. خلاصه اینکه اینجا به شدت نا آرام هست و دو سه هفته پیش مادر من از شدت نگرانی نتوانست طاقت بیاره و آمد به اینجا که البته من بعد از یک هفته دوباره قانعش کردم که برگرده به ایران، چون با وجود اینکه بودنش در اینجا برای من غنیمت بزرگی بود ولی حضورش در ایران و در کنار پدر و برادرم مهمتر و حیاتی تر بود، مضافا بر اینکه اینجا امنیت کافی هم وجود نداره و واقعا نگه داشتنش اینجا، خودخواهی و در عین حال ریسک بود، لذا متقاعدش کردم که علی رغم میل باطنی اش به ایران برگردد که خوشبختانه موفق شدم، البته از من قول گرفت که بلافصله بعد از پایان امتحانات دانشگاه به ایران، انگلستان و یا جای دیگری که امن باشه بروم. راستش ایران رو که زیاد مایل نیستم به دلیل همان ماجرای کهنه که بعضی از شما ها ازش مطلع هستید بروم – البته که روزی باید به این کابوس پایان دهم و خودم رو قانع کنم که مثل سابق به ایران رفت و آمد کنم، ولی احساس میکنم که هنوز توانایی لازم رو برای این کار ندارم – درنتیجه می خواهم به انگلستان و نزد عمه هایم بروم و تا زمانی که اوضاع و احوال بیروت و لبنان آرام نشده همانجا بمانم، شاید هم در این بین یک گریزی به اسپانیا و ایتالیا که پسر دایی های من و همچنین پسرعموهای پدرم در آنجا هستند بزنم، اگر سفر اسپانیا قطعی شد که حتما به زیتای عزیزم خبر خواهم داد. ولی آنچه مشخص است حدود دوازده روز دیگر به انگلستان می روم. آرمن هم احتمالا به همراه سیلوا به ایران بیایند و سفری هم به ارمنستان (آنجا کلی قوم و خویش دارند، البته سیلوا خیلی کمتر) بروند تا این درگیری های لبنان کمی فروکش کند. شاید نینا رو با خود به انگلستان ببرم، اگر راضی بشه و دل بکنه از اینجا ولی هنوز معلوم نیست. قرار هست که هفته آینده به سفارت انگلستان بره و ویزاش رو بگیره تا اگر راضی شد که با من بیاد، مشکلی نداشته باشه. خوب این از اخبار اینجا. بنابراین تا به انگلستان نرسم دوباره نمی توانم باز آپ کنم و همچنین به وبلاگ دوستانم سر بزنم، پس من رو برای همه این تاخیر ها ببخشید و امیدوارم که از دو هفته دیگه مثل سابق فرصت کنم که به همه بچه ها که الان چیزی بیشتر ار 50 وبلاگ هستند سربزنم و هم زودتر آپ کنم.

فقط یک مطلبی رو باید اینجا توضیح بدهم. چند روزی از این خبر میگذرد که نانسی عجرم این خواننده محبوب و خوش اخلاق لبنانی، سایتش رو بر روی ایرانی ها بسته و بعضا هم هنگام ورود با جملات توهین آمیزی از ایران و ایرانی ها یاد میکنه و اجازه دسترسی به سایتش رو برای مردم ایران غیر ممکن کرده است. شنیده ام که این مطلب در بین وبلاگ نویسان هم بازتاب گسترده ای داشته و در حجم وسیعی منعکس شده است. قبل از هر توضیحی با قاطیعت بهتون می گم که این فقط یک سوتفاهم بزرگ هست و خرابکاری و دستکاری سایت خانم عجرم توسط ایرانی های ضد عرب در خود ایران انجام شده تا چهره محبوب این خواننده رو که می دونم در ایران هم طرفداران زیادی داره سیاه کنند و همچنین از طریق یک چهره معروف اینطور القا کنند که اعراب با ایرانی ها به شدت بد هستند و ایرانی ها را تحقیر می کنند. اما اصل ماجرا رو براتون با یک مقدمه کوتاه بازگو می کنم. اگر بخواهیم از منظر تاریخی به مسله اعراب نگاه کنیم، راستش باید من که کلیمی هستم به دلیل اتفاقات تاریخی به شدت و قویا از اعراب متنفر باشم، هرچند که اینطور نیست، ولی در مقام مقایسه حتی بیش از آنکه ایرانیان با اعراب سر ستیز داشته باشند، باید من کلیمی از آنها نفرت داشته باشم، در حالیکه امروز همه می دانید در اسراییل و سرزمین های اشغالی تعداد کثیری از اعراب در داخل خاک اسراییل در کنار کلیمیان و تحت حاکمیت دولت اسراییلی زندگی می کنند. این ها رو گفتم که بدونید دلیلی برای دفاع کردن از عرب ها ندارم، ولی باید همیشه حقیقت رو گفت. اما من هم منکر مشکلات بین ایران و اعراب نمی شوم. اما تفاوت بزرگی هست بین اعراب حوزه خلیج همیشه فارس و اعراب لبنان، مصر، مراکش، الجزایر و... من چندبار برای بچه ها در اینجا تبار شناسی مردمان این منطقه رو بازگو کرده ام، بارها گفته ام که مردم این سرزمین ها در اصل و ذاتا عرب نبوده اند، تنها به دلیل حمله همه جانبه اعراب، توان مقابله نداشته اند و در نتیجه زبان عربی و بخشی از فرهنگ عربی را پذیرفته اند. حتی لباس پوشیدنشان هم با اعراب متفاوت هست، از نظر فرهنگی هم با اعراب خلیج همیشه فارس متفاوت هستند، دلیلش هم سابقه فرهنگی و تاریخی این سرزمین ها هست، تاریخ لبنان و مصر به هزاران سال قبل باز می گردد، در حالیکه اعراب خلیج فارس تنها 1400 سال تاریخ پر فراز و نشیب دارند، دلیل گستاخی ها و تعرض های اعراب حوزه خلیج همیشه فارس به ایران و ایرانی مخصوصا در این چند ده سال گذشته علاوه بر ضعف دستگاه دیپلماسی ایران و تنها بودن کشورمان در مجامع جهانی، بی فرهنگ و بی تمدن و بی هویت بودن اعراب حوزه خلیج فارس هست. نکته مهم دیگری که من بارها به آن اشاره کردم، علاقه عجیب و باورنکردنی مردم لبنان و مصر به ایرانی ها هست، سابقه دوستی و نزدیکی بین مردم ایران با مردم لبنان و مخصوصا مصری ها که بارها در کتب تاریخی ذکر شده است. اصلا مردم این دو کشور ایران و ایرانی ها رو خیلی دوست دارند و من این رو در زندگی پنج شش ساله در لبنان و چندین سفر به مصر به خوبی احساس کرده ام. شاید اولین خواننده ای که در سالهای اخیر با اندی، این خواننده خوب و معروف ایرانی، کنسرت مشترک اجرا کرد، کسی نبود جز راغب علامه لبنانی، که چندی پیش هم در مصاحبه با شبکه پی.ام.سی کلی درباره ایران و تاریخ ایران و هنرمندان ایران تعریف و تمجید کرد. اتفاقا دومین خواننده ای که برای ایرانی ها در دبی و با همکاری یکی از تلویزیون های ایرانی در لس آنجلس کنسرت اجرا کرد، همین نانسی عجرم بود. چطور ممکن هست کسی که از لبنان به دبی می آید تا  برای ایرانی ها کنسرت اجرا کنه، امروز این اطلاعیه عجیب و غریب رو روی سایتش قرار بده؟ من خودم هم چند بار نانسی عجرم رو از نزدیک در همین بیروت و در کنسرتی که در دانشگاه خود ما دو سال پیش داشت از نزدیک دیده ام، همین چند وقت پیش در بیروت او را به همراه گروه فیلمبرداری عظیمی که تهیه یکی از کلیپ های او را به عهده داشتند دیدم، و وقتی مثل سایر هوادارانش منتظر پایان فیلمبردای شدم تا به سختی گفتگویی چند دقیقه ای با او داشته باشم، از لهجه عربی حرف زدن من فهمید که عرب نیستم، از من پرسید که کجایی هستم، و وقتی گفتم ایرانی، بلافاصله با یک لهجه و تلفظ خنده داری به فارسی گفت : چطوری؟ خوبی؟ ، و وقتی خنده من رو دید گفت این چند کلمه رو به همراه چند تای دیگه مثل عاشقتم و خداحافظ و ... از ایرانی هایی که در دبی و در طی چند کنسرت گوناگون دیده یاد گرفته، و گفت که خیلی ایرانی ها رو دوست داره و اگر شرایط ایران به گونه ای بود که خانم ها می توانستند کنسرت اجرا کنند، حتما به ایران می آمد، و گفت که ایمیل های فراوانی از ایران و ایرانی ها دریافت می کنه و از این بابت خوشحال هست. کلا این نانسی عجرم در خود بیروت هم به مهربانی و خوش اخلاقی خیلی معروف هست. این ماجرا ها گذشت تا وقتی که من این خبر رو شنیدم، هفته گذشته، فردای این خبر که در دانشگاه بودم، دستیار مدیر برنامه های نانسی عجرم رو که دانشجوی دوره ام.بی.ای هست و به دلیل علاقه من به نانسی دورادور با هم یک دوستی نسبتا خوبی داریم و چندبار هم با بچه های دانشگاه به کافه رازمیک آمده است رو دیدم  و این ماجرا را با او درمیان گذاشتم، از تعجب شاخ دراورد، اصلا باور نمی کرد همچین مطلبی رو، با هم دیگه حرف زدیم و احتمالات مختلفی رو با هم بررسی کردیم، قول داد که پیگیری کنه، فردای اون روز اگر اشتباه نکنم با یکی از وبلاگ نویس هایی که از دوستان من هست و شما هم می شناسیدش چند دقیقه ای روی نت حرف زدم و او هم چون زیاد از عرب ها خوشش نمی آید این مطلب رو بیان کرد و من هم ماوقع دیدار با مدیر برنامه های نانسی رو همانطور که اینجا نوشتم برایش گفتم، تا پریشب که این شخص به کافه آمد تا نتیجه این تحقیقات رو به من بگه، همانطور که حدس میزدیم، فقط یک شوخی تلخ و بی مزه از کسانی بود که نانسی رو دوست ندارند یا می خواهند نشان دهند که اعراب از ایرانی ها متنفر هستند ( که من هم قبول دارم بعضی هاشون هستند، ولی انتخاب یک لبنانی برای این کار، مضحک بود، طراحان این پروژه باید یک خواننده عربستانی، قطری...پیدا می کردند) و اونها با هک سایت نانسی عجرم و قرار دادن برنامه کوچکی که با شناسایی آی.پی کاربران اینترنت در ایران ( می دانید که هر کشوری یک آی.پی مخصوص خود دارد و ردیابی ها در اینترنت از طریق همین مشخصه انجام می شود.) این متن توهین آمیز رو نمایش می داده اند. این بود همه ماجرا. به نظرم خیلی طولانی شد، ولی من دیدم حیف هست که ارزش های انسانی یک آدم رو فارغ از نژاد و آیینش لگدمال کنیم. این بار هم یک ترانه دوستداشتنی که خودم خیلی دوستش دارم با صدای بشار الکیسی که از اینجا می توانید دانلودش کنید به همراه ترجه فارسی براتون انتخاب کرده ام. کلمات داخل پرانتز توضیحات اضافی من هست که امیدوارم به درک بهتر و روانی بیشتر ترجمه کم کنند.

هنگاهی که ما دو تا بچه بودیم، من در همون نگاه اول عاشقت شدم.

همه می گفتند که متعجب خواهند شد اگر ما کوچولوهای عاشق وقتی بزرگ هم می شویم همینطور عاشق یکدیگر باشیم.

به اندازه خورشید و ماه، عشق ما بزرگ شد، رشد کرد و میوه داد.

عزیزم، چشمهایت می گویند که ما سفرمون (سفر عشق) رو آغاز کرده ایم.

ما هنگام شب، در ساحل رودخانه و در زیر درخت خرما (نخل) می نشستیم، ما تغییر کردیم و بزرگ شدیم، عشق من، اما رودخانه همان رودخانه و نخل هم همان نخل باقی ماندند.

به موازات جوانی شیرین و بزرگتر شدن ما، عشق ما هم رشد کرد، همون عشقی که ما رو مثل دو تا پرنده عشق (مرغ عشق) در کنار یکدیگر نگه داشت.

خبر داغ داغ : امروز ۳۱ خرداد مدیر برنامه های نانسی مجددا با من تماس گرفت و از من خواست تا سایت نانسی عجرم و بخش اخبارش رو چک کنم. دیدم که درباره همین مطلب توضیح داده و از ایرانی ها به طور مشخص عذرخواهی کرده با اینکه تقصیری متوجه این بیچاره ها نبوده است. شما هم به قسمت نیوز (اخبار) سایت رسمی نانسی عجرم بروید و این مطلب رو ببنید. امیدوارم اون دوستانی که این دختر بی گناه رو زیر سوال بردند اینقدر جرات داشته باشند تا توضیحات من رو به اضافه عذرخواهی ایشان رو هم دروبلاگشون بازگو کنند. 

http://www.nancyajramonline.com

David Jacob
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]


دوید جکوب
آنچه قبلا نوشته ام
ایمیل بزنید اگر خواستید

پرشین بلاگ




بلاگهای دوستان

كلبه دربه داغون من توی آفريقا

در جستجوی دریاي بزرگتر

یک نفر از آفریقا- سودان

ورق پاره های من

ترمیم و بازسازی

لارا - گروه آریان

سرباز هخامنشی

شبهای مهتابی

نگاهی از دور

شبی از شبها

شرلوک هلمز

دیدار با هلن

عشق حقیقی

پرند نیلگون

حــامد - ایـلیا

آبی آسمانی

ماهی تشنه

من و نازنین

مادر رومینا

عشق ژنرال

یاس سپید

قهوه خانه

عصر یخی

تک ستاره

حرف دل

پرکلاغی

کاپیتان

ارتباطات

آقا خره

تمساح

سیبری