دوید جکوب

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند * آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند ـــــــــــــــــ من دوید جکوب ایرانی هستم، چند سالی در بیروت و بعد تر در آکسفورد زندگی کرده ام و درس خونده ام، اکنون هم در ایالات متحده روزگار می گذارنم
٢٠ دی ۱۳۸٩

مروری کوتاه بر غیبتی بلند

سلام به همه دوستان گلی که با وجود نبودن من آمده اند، گاه گاهی پیامی، کامنتی و ایمیلی گذاشته یا فرستاده اند. ممنون از محبت همه شما. راستش از تابستان دوسال قبل که پس از انتخابات ایران و به مناسبت نماز جمعه هاشمی رفسنجانی آخرین پستم را نوشتم، فرصت نشد که در وبلاگ خودم دیگر مطلبی بنویسم، هرچند در وبلاگ یک دوست خیلی خوبی هرچند از گاهی مطلبی می نوشتم و البته در بالاترین هم به نوبه خود فعالیتی داشتم، شاید با همه تنگی وقتی که داشتم ولی برای بالاترین همیشه فرصتی و زمانی و موقعیتی فراهم می کردم. هرچند همانطور که اکثرتون می دونید من به شدت با برنامه های دواطلبانه سازمان ملل درگیر هستم، در نزدیک به یک و نیم سال گذشته متناوبا و بدون وقفه با سازمان ملل بوده ام. در پروژه ھای گرسنگان آفریقا و زلزله ھاییتی و آتشفشان ایسلند و معدنچیان شیلی و ... تا پرونده ھای پناھجویان بی نوا جھان سومی در اروپا...ھررزو ھم دردی و گرفتاری جدیدی که گویا این بلایا و ناخوشی ھا پایانی ندارند و به ھر طریق ھمیشه پرونده ای ھست برای رسیدگی و دستی که به نشانه کمک و عجز به سمتت دراز شده و نگاھی که ملتمسانه اولین حقوق حقه زندگی بشری رو از تو طلب می کنند، تویی که بنده ناچیزی ھستی و نه توانی نامحدود داری و نه قدرتی لم یزلی. از طرف دیگر هم درسم رو با ھزار گرفتاری و مساعدت بشردوستانه دانشگاه و شرافت انسانی و کمک ھای بی دریغ اساتیدم تموم کردم، بالخص پایان نامه ام که شروع و نگارش و اتمام و دفاعش بیش از ٢٠ ماه طول کشید و سرانجام پرونده زندگی در انگلستان و فوق لیسانس پس از نزدیک چهار سال پایان گرفت. (دوره ای که نهایتا باید هجده ماه طول می کشید، تنها اتمام پایان نامه اش بیست ماه زمان برد). امروز که مجددا این چند خط رو می نویسم، چند چند ھفته ایست به نیویورک آمده ام،  ھم دنبال کار می گردم و ھم که به سازمان ملل نزدیک ھستم برای ھرچه پیش آید، بازارِ کارِ به ھم ریخته و معلولِ اقتصادِ راکدِ ماندهِ بین المللی، حال و روز خوشی ندارد و کار به آسانی پیدا نمی شه، تا ببینیم چه پیش می آید. وظیفه خودم دیدم این چند خط رو بنویسم. پست بعدی ام در باره سقوط آزاد  وب سایت بالاترین (که خودم و دیگران برایش خیلی زحمت کشیدیم) خواهد بود.

دویـــــــــد جکوب 

David Jacob
 
٢٠ امرداد ۱۳۸۸

اکبر شاه از چه می ترسی؟

مگر نه اینکه همیشه گفته اند، شاه از کسی نمی ترسه؟ مگر به شیر بی خود لقب شاه و سلطان داده اند؟ شیر را از هیچ جنبنده ای هراسی نیست؟ حتی کرگدن و فیل و خرس هم که هیکل بزرگتر و گاهی زور بازوی بیشتری دارند از شیر که سلطان جنگل هست حساب می برند، می دونی چرا؟ چون برای شاه بودن، برای سلطان بودن و برای شیر بودن این زور بازو و اندام درشت نیست که لازمه، ابهت و تدبیر و شایستگی لازمه، وقتی همه حیوانات جنگل شیر رو به عنوان سلطان می پذیرند و برایش احترام و عزت قائل هستند و با هر نعره شیر همه جنگل در سکوت فرو می رود و هرکس و ناکسی حساب کار دستش می آید، حیوانات تنومندتر و بزرگتر و قوی تر هم ابهت شیرشاه می گرتشان، آنها هم ناخودآگاه تحت تاثیر شاه بر سایرین برایش احترامی قائل هستند، با اینکه  هیچگاه گزندی از جانب سلطان برای این ساکنین بزرگ و غول پیکر متصور و محقق نیست ولی ایشان هم کاری به کار شیر ندارند و سلطنت شیر را بر جنگل پذیرفته اند و در سایر کنار حیوانات برایش احترامی قائل هستند ولی نه ایشان را با شاه کاری است و نه شاه از ایشان باکی. این چند خط با الهام از جنس داستانهای کلیله و دمنه و یا قلعه حیوانات که می کوشند زندگی انسان ها رو به زبان دیگری نقل کنند نوشته شدند، اما بی دریغ اوضاع و احوال این روزهای ما رو حکایت می کنند. اکبر شاه اگر امروز برای نماز جمعه تهران پا پس بگذاری، و قدمی عقب نشینی کنی، این رو بدون و مطمئن باش که قدم بعدی روباه ها و گرگ ها به کمک چماقداری خرسها و کرگدنهایشان حذف تو از صحنه سیاسی و اجتماعی ممکلت و انقلابی هست که برایش از جوانی و زندگی خود گذشته ای، زندان های ساواک رو تجربه کردی. نگذار با خفت زندان های سید علی پینوشه و مجتبی جبار رو هم تجربه کنی. اکبر شاه، روزی که سالهای ابتدای انقلاب بود، زمزمه نفوذ کلام و تاثیر سخن تو بر امام دهن به دهن می چید، هرچه از عمر انقلاب گذشت و حوداث یکی بعد از دیگری حادث شدند، هرجا ایران و انقلاب توفیقی در حل اون مسائل داشتند، نام تو و یاد تو همراهش بود و هرجا شکستی رقم خورد عدم توجه به راهکارهایت بین عوام زمزمه می شد. (هرچند که تو و فرزندانت از کنار انقلاب برده اید و برای نسلهای بعد از خود توشه فراوان ساخته اید و بیت المال رو اندوخته اید، ولی بر تو خرده ای نیست، این خصلت همه شاهان دنیا از دموکرات تا دیکتاتورشان بوده هست و خواهد بود، تنها نقطه سیاه زندگی سیاسیت آلوده بودن دستانت به کشتار مخالفان و به بند کشیدن معترضان و آزار ایشان بوده هست که خودت همیشه رد کرده ای ولی ادله قوی بر اثبات آنها هست، اما همین مردم تو را بخشیده و خواهند بخشید اگر همان سیاست بودن در کنار مردم رو به بودن در کنار ولایت مطلقه ظلم و داد و غیر شرعی و غیر عرفی علی خامنه ای ادامه بدی، همان غیبت های جنجالی تنذیف و تحلیف و ... رو ادامه بدی و همان حداقل هر چهار هفته که نوبت توست خطبه های نمازت را از دل مردم و نه از دل خ.ر بخونی) وقتی جنگ با فرماندهی تو بعد از هشت سال تمام شد و ایران اون همه خسر و زیان دید، باز هم تاثیر تو بر امام برای پذیرش جنگ مشهود بود، اما گل سرسبد نفوذ و اقدامات تاثیر گذارت گماردن علی خامنه ای به منصب رهبری بود، هنوز ساعاتی از مرگ خمینی نگذشته بود که دستور تشکیل جلسه فوری خبرگان رو دادی و با اون نمایش متبحرانه ات سایر ملا های مجلس رو قانع کردی که نظر خمینی روی علی خامنه ای بوده است (نقل قول آبکی که تو از قول آقای شبستری که ایشون هم از قول آقای طاهری نقل کرده که وقتی از امام در یکی از جلسات مباحثه پرسیده شده است که بعد از شما ما کسی رو نداریم، امام گفته چرا می گویید ندارید همین آقای خامنه ای و بعد خودت برای قیام رای گیری زود تر از دیگران برخاستی و سایرین رو هم دعوت به قیام کردی تا با زور و نفوذت علی خامنه ای رو رهبر کنی) همه گفتند که این کار کار اکبر شاه بوده است تا نفر دیگری را رهبر کند و خودش در همان موقعیت اجرایی با دستان باز و راحت تر به سیاست هایش ادامه دهد و البته مردم درست می گفتند ولی نه آنها و نه خودت اکبرشاه فکرش را نمی کردی که روزی این ماری که در آستین خودت پروروندی اینطوری دیکتاتور مابانه و وحشیانه به همراه پسرک مفت خور بی همه چیزش پاچه ات را بگیره و به زیر بکشتت و قصد حذف و نابودی ات را کرده باشه...اینطور گام به گام همه اون سالها رو گذراندی و به ریاست مجلس هشت ساله و ریاست جمهوری هشت ساله ات رسیدی و دیگر لقب شاه با نامت پیوند جاودانه خورد و شدی اکبرشاه، تا آنجه که مردم خوش ذوق ما برایت لطیفه ای ساختند که از والده مرحومه مکرمه ات پرسیدند بعد از انقلاب از اکبر چه خبر؟ که ایشان در جواب می گفت "من که به اون صورت خبری ندارم ولی می گویند در تهران شاه شده، مبارکش باشه..." خداوند مادرت را رحمت کند ولی این باور همه مردم این ممکلت بود و هست و امروز نوبت توست که درجا نزنی که با اتکای همین مردمی که امروز خشمگینانه در طلب حق مسلمشون هستند نشون بدی که با گذر زمان و سفید شدن موهایت هنوز بایسته و شایسته نام اکبرشاه هستی، اگر امروز با مردم باشی و کنارشون بمونی برای همیشه تاریخ نام نیکت و همراهی مردمی ات باقی خواهند بود و نیک می دانی که این مردم مهربان فراموشکار هرچه بدی و گناه کرده ای را به پای این همراهی مردانه ات خواهند بخشید. اما همیشه به یاد داشته باش که این تو هستی که به مردم نیاز داری و نه مردم به تو. اکبرشاه بلند شو و شاهانه پشت مردم بایست و مردانه یاری کن این مردم خسته از ظلم و جور رو...

 

David Jacob
 
۳ تیر ۱۳۸۸

ایران من

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم، ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره، پر از خاطرات ترک خورده ایم

هرگز باور نمی کردم که روزی دوباره برای کشته شدن هموطنان بی گناهم اینجا مطلب بنویسم، خدایا این مردم گناهی نکرده اند، تقصیری ندارند، تنها یک خواسته بر حق دارند و اون اینکه این آرای ملیونی ما الان کجاست؟ چه بر سر اون حضور سبز ما اومد، چرا ما نوشتیم سبز اما شما خواندید دروغ، ریا، دغل، فریب و تقلب؟ این فریاد دادخواهی رو کجا ببرند؟ پیش کدوم قاضی، در محضر کدوم دادگر؟ درد دل این مردم رو کی و کجا باید بشنوه؟ روزهای طولانی و پر از مشغله ای رو در آمریکای جنوبی گذروندم و روز جمعه انتخابات با هزار دردسر خودم رو به محل اخذ رای در برزیل رسوندم و رای دادم، رای دادم به میرحسین موسوی (میر حسینی که هرگز باور نمی کردم اینقدر مردونه پای حرفش و پای حق مردم بایسته، ممنونم موسوی) و با همه سختی های ارتباطی که بود با ایران تماس گرفتم از خانواده خودم و دوستانم و ... پرسیدم همه یکصدا تایید می کردند همه کسانی که اونها می شناسند رای سبز داشته اند و همینطور این سلسله تکرار شده است، ساعت ابتدایی صبح شنبه از شنیدن آمار بیرون اومده خشکم زد! میخکوب شدم و ناامید و سرخورده و ... باور نمی کردم اونچه رو که می دیدم، و بعد دیدم که همه در همین بهت هستند و کم کم دستم اومد که این یک کودتای حساب شده و از پیش برنامه ریزی شده و مهندسی شده هست، چند روزی گذشت تا من کارم تقریبا تموم شد و برگشتم آکسفورد، و توی همه این روزها دنبال کردم اونچه در ایران گذشت رو، شنبه سیاه این هفته و خون بی گناه "ندا"ی آزادی و حق خواهی و سایر هموطنان بی گناهم که آسان ریخته شد بر سنگفرش پیاده روها و آسفالت داغ کف خیابان های تهران و ایران...نمی دونم از کجا بگم؟ از کی شکایت کنم؟ می گویند وقتی قاضی خود ظالم است دادخواهی ره به جایی نمی برد...هر روز که بر صفحه لعنتی این مانیتور نگاه می کنم، یک خبر جدید و نو از خون ریخته هموطن جوون دیگه ای رو می خونم و می بینم و ضجه های اطرافیان و شعار مردمی را که با همه انزجار فریاد می زنند "می کشم، می کشم آنکه برادرم کشت..." روزی که بعد از پنج سال و اندی برگشتم ایران که چند ماهی اونجا زندگی کنم مصادف بود با روزهای انتخابات سال هشتاد و چهار و چند ماه بعدش که ایران رو به مقصد انگلستان ترک کردم ابتدای دولت دروغ و تزویر و مردم فریب احمدی نژاد...توی این چهار سال همه تحمل کردیم هرچه این مردک و دولت ناکارآمدش بر سر ما آوردند به امید خرداد امسال که برای همیشه از شرش راحت شیم، ولی چه ناجوانمردانه بهار ما رو پاییز کردند این مسوولان دولت دروغ و دوستان کودتاچی اشان...باز هم می نویسم.

David Jacob
 
۱۳ دی ۱۳۸٧

آنچه نمی توان ندید...

خواستم با این چند کلمه اینجا بنویسم که آنچه امروز در فلسطین می گذرد فرسنگ ها با باور های انسانی و مذهبی من فاصله دارد. این روزها که اینور دنیا در آرژانتین هستم از طریق کانالهای خبری و وب سایت ها می بینم و می شنوم آنچه را که ازش متنفرم...

David Jacob
 
۱٠ مهر ۱۳۸٧

سال نو عبری

سلام به همه دوستان گلم،

هرگز باور نمی کردم منی که روزی و روزگاری هفته ایی یا دو هفته ایی یکبار اینجا مطلب می نوشتم امروز بنا به ضرورت بیام و چند خطی بنویسم، هنوز نرسیدم خاطرات سفر چند ماه گذشته رو به آلمان رو بنویسم، چند سفر دیگه هم بعدش رفتم من جمله سفر ماه گذشته به ایران بعد از چند سال !!! البته ١۶ روز بیشتر طول نکشید ولی خوب به اندازه یک دنیا اتفاق و مطلب دیدم و دارم... الغرض امروز اول سال عبری و به طور دقیقتر اول روش هشانا ۵٧۶٩ عبری هست. من وظیفه داشتم که شروع سال جدید عبری رو به همه کلیمیان جهان و هموطنان عزیزم هرکجای این دنیای پهناور که هستند خوب و خوش باشند و سال جدید عبری هم برای همه همراه با خیر و برکت باشه. امیدوارم که سال جدید همراه با صلح و دوستی و برادری و مهربانی برای همه مردم این دنیا باشه هرچند که شاید خیلی آرمانی و رویایی باشه ولی این آرزوی من هست از صمیم قلبم.

دوید جکوب
آکسفورد - بریتانیای کبیر

David Jacob
 
۳۱ امرداد ۱۳۸٧

دلم گرفته است خدای من..

این متن زیر رو یکی از دوستان قدیمی وبلاگ نویسم که اصلا از حال و روز این روزهای من خبر نداره برایم فرستاده است توی یاهو مسنجر، عجیب بیان کننده حال و احوال این روزهای من هست، از دیدنش به قدری تعجب کردم که بعد از چندین ماه اومدم اینجا هم بنویسمش...

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد بدون کار "خدا" بوده اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد بدون کار "خدا" بوده اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خرد نشی بدون تنها محرمت "خدا" بوده حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفه ات کرده شک نکن تنها مرحمت "خداست" که از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده است.

David Jacob
 
۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

بازهم اردیبهشت

اولین پست سال جدید:با سلام به همه دوستان گلم. همانطور که نوشته بودم، واقعا در طی این روزها فرصت آمدن و نشستن پای وبلاگ رو ندارم. بی نهایت متاثر و متاسفم که وبلاگ دوستانم رو نخوانده ام و از همه دور افتاده ام. اما اندکی صبر، با خواست خدا، تنها شش-هفت هفته تا پایان این ترم مانده است. اگر با موفقیت به اتمام برسه، خوب با خیال راحت اینجا حسابی به همه کار هایم خواهم رسید. این چند خط رو نوشتم که غیبتم طولانی نشه. همانطور که خیلی از شما می دونید، من عاشق اردیبهشت هستم، عاشق اردیبهشت در شمال، بابلسر و فریدون کنار و چالوس و.. اگر هم نشد در تهران. ولی اردیبهشت انگلستان، سرد و باران فراوان و بدون خورشید و ابر و مه، برایم تداعی کننده هیچ خاطره مطلوبی نیست. دلگیر می شوم از هوای ابری و همیشه بارانی، با خورشید دوستی عمیق و کهنه ای دارم، از ابر و گرفتگی هوا بیزارم. بیروت و خاطره پنج سال و اندی زندگی در اون مثل ایران برایم پر از خورشید عالم تاب بوده است و رنگین کمان های هر روزه، مخصوصا در همین اردیبهشت. تنها در این مدت یک پنج روزی فرصت استراحت پیدا کردم، که اون رو هم به دلیل اصرار های زیاد دختر خاله و تنی چند از اقوام، رفتم آلمان، دو هفته گذشته. در نظر دارم خاطران اون سفر پنج روزه رو به همراه عکس های متفاوتی که گرفته ام، تحت عنوان خاطرات سفر به سرزمین ژرمن ها روی وبلاگم توی چند قسمت بنویسم. اما موکول هست به پایان ترم. تولد من هم در اردیبهشت هست و کم کم بهش نزدیک می شویم. این اولین سالگرد تولد در خاک پادشاهی متحده بریتانیا هست. هرچند که پیش از این بارها به انگلستان آمده بودم، ولی هیچگاه مصادف نبود با تاریخ تولدم. در ایران که 18-19 سال در کنار اعضای خانواده بودم و در بیروت در کنار آرمن و نینا و سیلوا و رازمیک پیر مرد. یک دوره هم این بین سالگرد تولدم در استرالیا بودم. و امسال بعد از همه اون خاطرات تولدم رو در کنار عمه هایم و پسر عمه هایم خواهم بود. کودکی ام را بیشتر دوست می داشتم، شاید یکی از دلایل اینکه هنوز به تکامل عقلی نرسیده ام در حالیکه ربع قرن از زندگی ام می گذرد، همین سعی بر باقی ماندن در دوران کودکی ام است. اینکه اینقدر ورجه وورجه می کنم و شیطونی می کنم و کارهای بعضا خطرناک و .... همه اش نشانه این است که روحیات دوران کودکی ام در من باقی مانده است. هرچند باید کم کم یاد بگیرم که آقا تر، موجه تر و آرام تر باشم، اما قلبا دوست ندارم با روحیات کودکی و نوجوانی خداحافظی کنم. روحیاتی که با اتکا به آنها آنچه دوست دارم انجام می دهم... یک سال دیگر هم از عمر من در حال گذر است، وقتی به پشت سر خودم نگاه می کنم، کوله باری از خاطره و مطالب متنوع در زندگی ام می یابم. بعضی ها اسمش را تجربه می گذارند، خودم فکر نمی کنم تجربه زیادی داشته باشم. هرچند زندگی دور از خانواده در حالیکه 18-19 سال سن بیشتر نداری، کم کم به تو یاد می دهد که چگونه روزگار را بگذارنی، چگونه با سختی ها و دوری ها کنار بیایی و نکته بعدی سفر هست، خدا را همیشه سپاسگذارم که این اشتیاق و توان رو برای سفر در نهاد من قرار داد. سفر و دیدن مردم نقاط دیگر این دنیا و دیدن راه و رسم زندگی انها و تفاوت ها و تقارب ها و ... همه و همه به آدمی کمک می کنند تا بهتر و بازتر و منطقی تر به محیط دور و برش بنگرد، گاهی حسرت امکانات ممالک پیشرفته را بخورد و گاهی صدها و بلکه هزاران بار خدا را شکر کند در مقایسه با فقر و بیچارگی بعض دیگر کشورها. خلاصه که نمی دانم چرا این نوشته ام انسجام نداشت و مصداق از هر دری سخنی شد. من رو بسیار به یاد داشته باشید و برای در این مدت باقی مانده ترم، از خداوند بلند مرتبه طلب کمک و یاری کنید. بدرود

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی * چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح، که جان من برآمد * بزه کردی و نکردند موذنان صوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند * همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم * که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد * که در آب، مُرده بهتر، که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آن است که با غمش برآید * مگسی کجا تواند که بیافکند عقابی
دل همچو سنگت ای دوست، به آب چشم سعدی * عجب است اگر نگردد، که بگردد آسیاب
ی

دوید جکوب - آکسفورد

David Jacob
 
۱٤ اسفند ۱۳۸٦

دلتنگی
دوستان خوبم سلام،امروز سه شنبه، ۱۴ اسفند ۱۳۸۶ و ۴ مارچ ۲۰۰۸ میلادی و ۲۷ آداراول ۶۷۵۸ عبری، من در شهر آکسفورد در بریتانیای کبیر این چند خط رو در وبلاگم و اول برای دل خودم و همچنین برای دوستانم می نویسم. ساعت  ۱۲:۳۰ بعد از ظهر به وقت محلی هست و هوا آفتابی و البته به شدت سرد و همراه یک باد شدید. از پنجره اتاقم گاه گاهی نظری به بیرون می اندازم و مردم دهکده را می بینم و آنهایی که تصادفا سرشون رو بر می گردونند و من رو پشت پنجره می بینند به نشانه ادب و به علامت سلام دست خود را تکان می دهند و من نیز متقابلا پاسخ می دهم. گاهی نیز من اول از دور سلامی می کنم و آنها پاسخ می دهند. این دهکده کوچک در حومه شهر آکسفورد نزدیکترین دهکده به شهر هست و پر از انسان های مودب، خوب، دوستداشتنی و مهربان. در مدت اقامت ۹ ماهه در اینجا هیچ وقت جز مهربانی از آنها چیزی ندیده ام، به من که یک خارجی و غیر انگلیسی هستم برایشان، به اندازه یک جوون انگلیسی محبت و مهربانی دارند. هرچند من پیش از این هم سفرهای متعددی اینجا آمده بودم ولی خوب هیچگاه این اقامت طولانی مدت مثل الان رو نداشتم. همیشه از همه چیز انگلستان خوشم آمده و می آید جز آب و هوای سرد و باران های مکرر و هوای همیشه ابری. آسمان اینجا همش خاکستریست، زیر ابرش روح آدم بستری است. عادت کرده ام هرچند، کم کم به این نوع آب و هوا برای منی که عاشق آفتاب و گرما هستم اینجا خیلی مهربان نیست هوایش ولی همانطور که نوشتم، عادت کرده ام و بیشتر عادت می کنم اصلا این ذات بنی بشر هست که به همه چیز عادت و انطباق پیدا می کند، به همه و همه تغییرات، به سختی ها به دوری ها به دلتنگی ها به نبودن ها به ندیدن ها به رنج ها... به همه چیز. چقدر دلم برای ایران و تهران تنگ شده است. خدایا باور نمی کنم این دوری چندین ساله را، تابستان که بیاید دقیقا سه سال هست که من به ایران برنگشته ام. منی که هر سال حداقل ۳ تا ۴ بار از بیروت به ایران می آمدم. متاسفانه آخرین سفر که بعد از فارغ التحصیلی از بیروت انجام شد و طولانی تر از بیقه هم بود، برایم پر از خاطرات دردناک و ناراحت کننده است. مجبور به یک جدایی تلخ از دوست داشتنی ترین دوستم شدم، ناخواسته، بدون میل قلبی، بدون خواسته باطنی، بدون حتی یک دلخوری، بدون حتی یک خاطره بد، ولی دست روزگار درست در وقتی که با هم احساس یکی بودن می کردیم، ما رو از هم جدا کرد. شاید کمی بدون مطالعه و فکر و دوراندیشی سنگ بنای این رابطه را بنا کرده بودیم، بدون فکر به اینکه در ایران این مهم هست که تو از چه نژاد و چه مسلک و چه آیینی می آییی، انسانیت و انسان بودن آخرین گزینه مورد نظر هست، مرور بیشترش من رو آزرده خاطر می کنه، دوستانی که اون ماجرا رو می دانند که خوب می دانند من چه می گویم، آنهایی هم که نمی دانند، زیاد کنجکاوی نکنند، جز احساس ناراحتی چیزی به همراه ندارد، ولی اینکه در ایران همه چیز مهم هست جز اینکه انسان باشی، انسان خوب باشی، و در همه جای دنیا برعکس، این من رو خیلی آزار می دهد. اینجایی که الان کار می کنم در آکسفورد روزی که برای مصاحبه رفتم، ریس شرکت با من مصاحبه می کرد، فقط و فقط در باره کار و سوالات فنی و بعد هم انگلستان و آسکفورد و هوا و اینها با هم گفتگو کردیم. با اینکه چشم و مو من مشکی و پوستم سبزه هست و به راحتی می توانست حدس بزند که از خاورمیانه می آیم، یک کلمه، حتی یک کلمه نپرسید از کدام کشور می آیم، ملیتم چیست، دین و مذهبم چیست، حتی توی فرم درخواست کار، یک سوال در باره ملیت و دین و مذهب نیست، فقط برای خارجی ها این سوال رو گذاشته اند که آیا اجازه کار دارند یا نه؟ فقط همین، این چیز ها برای دوستان و هموطنان من که در ایران هستند شاید ملموس نباشه، حتی در آمریکا هم بعد از یازده سپتامبر همه این سوالات رو می پرسند، ولی اینجا اگر کسی هم این سوالات رو بپرسه، و این سوال کسی را نارحت کند، می توانی به راحتی ازش شکایت کنی، چون مذهب و دین جزو مسایل خیلی خصوصی انسان ها هست و تفتیش و تفحص از اون ممنوع. میان ماه من نا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است. داشتم از دلتنگی های ایران می گفتم. خیلی برای من که احساسی هستم این دوری قریب سه سال سخت بوده است. دوری از برادرم که بیش از اندازه دوستش دارم. دوری از پدرم که مردترین مردی بوده است که تا کنون دیده ام و مادرم، هرچند مادرم را در سال قبل که بیروت بودم برای یک هفته دیدم، ولی دلتنگشان هستم. دلتنگ دوستانم در ایران، دوستان بی شمار مسلمانم، دوستان زرتشتی ام و آلن و بیتا دوستان ارمنی ام. دلتنگ تهران، شهری که تا زنده هستم، عاشقانه دوستش دارم. بعضی از دوستان وبلاگی ماجراهای سفر های من رو شنیده اند و در جریانش قرار دارند، خوشبختانه، خیلی مسافرت رفته ام، بیش از سی کشور جهان (با احتساب ایران ۳۲ تا) رو دیده ام، گشته ام، شاید دو برابر یا سه برابر این تعداد شهرهای متفاوت دنیا رو از شرق تا غرب و جنوب و شمال گشته باشم، اما تهران برای من چیز دیگری است. خوبان فراوان دیده ام، اما تو چیز دیگری. تهران شب از تو دور است، تهران همیشه نور است، تهران و کوچه هایش یادآورغرور است. چقدر این ترانه را شنیده ام و می شنوم، چقدر دوست دارم این موسیقی رو. برای کوچه های تهران برای خانه مان که شنیده ام می خواهند پدر و مادرم آنجا را بفروشند و چند کوچه ای جابه جا شوند، حتما به جای آن منزل ویلایی که همه خاطرات تا ۱۸-۱۹ سالگی من رو در خودش ثبت کرده است، آپارتمان هایی با چندین طبقه خواهند ساخت، در حیاط بزرگش چه شیطنت هایی که با پسر ها و دختر های عمه و خاله و عمو و دایی نکرده ایم، در استخرش چه شلوغ بازی هایی که نکرده ایم، چه پنجره هایی که نشکسته اند و مهمتر از آن چه دست و پاها و کتف ها و انگشت هایی که نشکستند و درب و داغون نشدند، چه سرهایی که بخیه نخوردند، چه دعواهای کودکانه ای که شکل نگرفتند. یادش بخیر دوران پاکی بود دوران کودکی و نوجوانی، فارغ از هرچه در دور و برت می گذرد، بی مبالا بی تعمق به دریا می زنی به صحرا می روی، به عمق خطر به عمق هیجان به عمق لذت و عمیق ترین احساس رضایت ممکن را به دست می آوری. عاشق این بودم که بروم روی لب خرپشته و شیرجه بزنم داخل استخر و همه را از ترس نصف جون کنم و از صدای کف زدن ها و جیغ کشیدن ها و سوت زدن های دختر و پسرهای دور و بر استخر احساس رضایت کنم، احساسی مثل آنچه یک قهرمان شیرجه المپیک در سن ۲۶ سالگی پیدا می کند با فکر اینکه الان مدال زرد طلا را بر گردنش می اندازند و فلان و بهمان خواهد شد، اما من فارغ از این دغدغه ها فقط به عشق لذت بردن و کیف کردن شیرجه می زدم و این احساس را می یافتم. چقدر پاک بودند آن عواطف و احساسات، چقدر بی ریا بود آن دوستی ها و رفاقت ها، چقدر بی آلایش بودند رفتار ها و کردارهایمان. هرگز آن عصمت و پاکی و پاکیزگی دوران کودکی را دوباره نخواهی یافت. پدرم همیشه می گفت شما بچه هستید و کم سن و سال از هر آلودگی پاک و منزه، دعا کنید و از خدا درخواست کنید آنچه را که می خواهید، و ما نمی فهمیدیم که کودکی یعنی چه؟ پاک بودن از گناه یعنی چه؟ اصلا خود گناه یعنی چه؟ و به سرعت گذشتند آن روزها، و کم کم صدایت عوض می شود و قدت بلند و می شنوی که زیر لب زمزمه می کنند، ماشاالله دیگر مردی شده برای خودش، بزرگ شده، آقا شده و این حرف ها یعنی بدرود ای روزهای خوش بی فکری، روزهای خوش بی غمی، روزهای خوش کودکی و یعنی آغاز دوره جوانی و داخل شدن به زندگی آدم بزرگ ها و عاقل شدن و بالغ شدن و کسی برای خود شدن. باید کوله بار خاطرات زندگی کودکی را بر زمین بگذاری و با کیسه ای خالی این بار توشه آینده و زندگی بزرگ سالی را کم کم جمع کنی، بزرگ و بزرگتر و پایان دبیرستان و بعد دانشگاه و بعد این مدرک بعد فلان مدرک بعد بهمان مدرک و یافتن شغلی و شروع زندگی جدید بعدی... حرف توی حرف آمد، از دلتنگی برای خانه مان می نوشتم به اینجا رسیدیم، بگذریم. خلاصه دلم برای زمین و زمان تنگ هست. شاید این تابستان پس از پایان فوق لیسانس چند هفته ای به ایران بیایم. دل تنگم، دلتنگ. راستش درس خواندن در انگلستان سخت و وقت گیر هست، نمی رسم که وبلاگ را مرتب بنویسم و مرتب کنم. نمی رسم به دوستانم سر بزنم. از همه عذر خواهی می کنم. سعی می کنم در این مدت سه ماه و اندی باقی مانده به پایان درسم، بیشتر به وبلاگ دوستانم سر بزنم تا اینجا آپ دیت کنم. شاید در سه ماه آینده دگر فرصت نوشتن پیدا نکنم، شاید هم پیدا کنم که اگر کردم چه بهتر. سال نو ایرانی در پیش است، دقیقا 15 روز مانده است، امیدوارم که تک تک شما دوستانم و سایر هموطنانم، چه آنها که در ایران هستند و چه آنها که مثل من در غربت هستند، سال نو خوب و دوست داشتنی رو آغاز کنند. عید نوروز سال گذشته من و نینا و آرمن در بیروت به همراه سیلوا – دختر رازمیک- و همسر رازمیک در تدارک برگذاری مراسم سال نو در کافه شبهای بیروت بودیم. برایتان که مفصل نوشته ام، هنوز هم متن مربوط به آن روزها در وبلاگم هست. در کافه رازمیک مرحوم، سفره هفت سین چیدیم و در و دیوار را عکس هایی از مناطق دیدنی ایران زدیم و بروشوری تهیه کردیم از ایران و آداب و رسومش و به مشتری های می دادیم، چقدر همه خوششان آمده بود، چقدر مشتری جدید پیدا کردیم، اما امسال نینا که با نامزدش در فرانسه هست و آرمن در کانادا و سیلوا در آستانه پیوستن به آرمن که نامزدش نیز هست و من در انگلستان و همه از هم دور. هیچ کس تصور چنین آینده ای را برای گروه دوست داشتنی ما نمی دید، اما اوضاع داخلی لبنان دگر مجال ماندن نمی داد. ولی آموخته ام که آدمی همیشه باید سعی کند که خودش را با طبیعت و قوه قهریه آن منطبق کند و عادت دهد. خدا را برای همه نعمات بی پایانش سپاسگذارم و می دانم که آنچه او رقم می زند همیشه بهترین و مناسب ترین هست. از درگاه ملکوتی اش می خواهم که سال نو را بر همه هموطنانم در سراسر گیتی میمون و مبارک گرداند. اوضاع داخلی ایران رو متاسفانه آرام و بی خطر نمی بینیم، این رو حتی سایر سیاستمداران داخل کشور هم مرتبا تاکید می کنند، متاسفانه دولت نهم تا اینجا تنها بر ضرر منافع ملی مملکت ما قدم برداشته است. در هر زمینه ای و در هر مسیری متاسفانه مضرات بیش از منافع بوده است. کاهش رابطه با اروپا تا سطحی نزدیک به قطع، اظهار نظر هایی بدون آینده نگری در سطح بین المللی، دوستی با خاله خرس هایی چون ونزوئلا و نیاکاراگوئه و چاد و سنگال، تهدید آمریکا و اروپا به اینکه به پایان خط رسیده اند و رفاقت با مگسان گرد شیرینی مثل روسیه و چین که تنها برای منافع اقتصادی سرشار ایران و در عین حال برای عرض اندام در برابر آمریکا گاهی تصمیمی در خلاف جهت می گیرند و با صدای ضعیفی از ایران حمایت می کنند، نه برای احساس دوستی که با کشور و مردم ما دارند. از سویی مسائل داخلی کشورمان، تورم وحتشناک که ریاست جمهور و سخنگوی ایشان آنرا توهم ناشی از روزنامه ها و رسانه ها می دانند و ارایه مایحتاج اساسی به قیمت مفت در حول و حوش منزل ریاست جمهوری و تشدید برخورد با جوانان اون مملکت به  عنوان طرح ارتقای امنیت اجتماعی ( یک بار دیگر هم اینجا نوشتم که امنیت اجتماعی یعنی اینکه مردم وقتی پلیس یا همان نیروی انتظامی را می بییند، احساس آرامش و امنیت کنند نه بدتر همه ستون بدنشان بلرزد که هرلحظه یک انسان دون مایه ای می آید و به من توهین می کند و من را می برند تا برای دلایل مسخره عکسی بگیرند و تذکری بدهند و پرونده ای درست کنند. پلیس را در سایر نقاط دنیا وقتی مردم می بینند، عاشقانه به رویش لبخند می زنند و در دل می گویند، آخیش دیگر با حضور پلیس کسی آزاری نمی رساند، کسی با ما کاری ندارد، خیالمان راحت هست تا در کنار پلیس هستیم، درست برعکس ایران (در این وبلاگ یک بار از آقای قالیباف و سردار طلایی که رییس پلیس تهران بود برای سعه صدر و اخلاق نیکوشون و رویه عدم برخورد فیزیکی با مردم و عدم دخالت دادن پلیس در هر امری، تشکر کردم، فکر کنم الان لازم هست با این برخورد های جدید یک تشکر دیگری هم بکنم. واقعا جایشان خالی است. در ضمن شنیده ایم از پدر و مادرم که گویا آقای قالیباف در پست شهرداری تهران هم خیلی موفق بوده است و مخصوصا در زمستان امسال تهران که بی سابقه برف باریده و سرما بوده است، مجموع عملکرد شهرداری نمره قبولی گرفته است، ضمن اینکه باز از فامیل و دوستانم شنیده ام که همه پروژه های شهری زمان بندی شده اند و اکثرا بدون تاخیر یا با تاخیر قابل اغماضی به بهره برداری می رسند، اگر واقعا اینطور هست من از راه دور صورت آقای قالیباف رو هم می بوسم که حداقل در وجهی از وجوه موفق بوده اند.) خیلی خیلی حرف دارم بزنم، از سونیا، اون دختر کوچولوی لبنانی که گاهی از بیروت با من تماس می گیرد از بعضی دیگر از دوستانم از سایر وجوه سیاست کشورم از ... ولی بیش از این مجالی نیست. در پایان از دوست خوبم لاری عزیزم که موجبات عضویت من در سایت بالاترین رو فراهم کرد ممنونم. فرصت که اصلا نمی کنم ولی سعی می کنم که اگر لینک های جالبی دیدم در اون سایت بگذارم تا همه ببینند. سیستم ارسال مطلب به سایت بالاترین رو در وبلاگ گذاشته ام. خوب مجددا در پایان، سال نو بسیار خوبی را برای همه آروز می کنم. دوستان خوبم من رو از دعا و نیایش های خودتان فراموش نکنید.

David Jacob
 
۱٠ دی ۱۳۸٦

آخرين روز سال ۲۰۰۷

سلام به همه دوستان گلم،

امروز دوشنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۰۷ میلادی و ۱۰ دی ماه ۱۳۸۶ هجری خورشیدی و ۲۲ طبت ۵۷۶۸ عبری، ساعت به وقت محلی ۱۷:۳۰ هست. من در اتاق خودم در منزل عمه های مهربانم در شهر آکسفورد و کشور بریتانیای کبیر نشسته ام و دارم این چند خط رو برای شما دوستانم می نویسم. راستش بار آخری که این وبلاگ رو به روز کردم مربوط به تابستان گذشته هست و حدود ۵ ماه از اون روزها می گذرد و چه اتفاقات بسیاری که نیافتاده است؟ چه تغییرات بینادینی که حاصل نشده است؟ خلاصه برای گفتن شاید هزاران صفحه هم کم باشه، بارها خواستم بیایم و بنویسم که این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل هست ولی دلم نیامد. هرچند ننوشتن بعد از 5 ماه هم با تعطیلی نسبتا برابر هست، ولی خوب امروز سرانجام تصمیم گرفتم که تا پایان سال جاری میلادی چند خطی بنویسم. متاسفانه دوری چندین ماهه از وبلاگ و وبلاگ نویسی علاوه بر اینکه پیدا کردن دوستان جدید رو متوقف کرد باعث دوری زیاد از دوستان قدیمی وبلاگی هم شد و بجز چند نفر محدود که از طریق ایمیل با یکدیگر در ارتباط بودیم متاسفانه از سایر دوستان نسبتا زیادم دیگر اطلاعی ندارم. امیدوارم که هرجا هستید و مشغول به هر کاری شاد و شادمان باشید. من هم خوبم، همانطور که نوشتم از تیر ماه به انگلستان آمدم و با اینکه در ابتدا برای یک اقامت چند ماهه به اینجا آمدم ولی بعد شرایط نامساعد لبنان و اصرار عمه ها و پسر عمه ها که بی نهایت در این کشور به من لطف دارند و نظر قلبی پدر و مادرم که شرایط لبنان رو مساعد نمی دانستند از یک طرف و متاسفانه و باز هم متاسفانه متلاشی شدن گروه دوست داشتی من و آرمن و نینا و سیلوا( دختر رازمیک) از طرفی دیگر من رو مجاب کرد که به جای دیدن جای خالی این بچه ها در بیروت همین جا و در کنار خانواده مهربانم بمانم و فعلا مشغول زندگی شوم. از بچه ها بگم که آرمن هم تابستان درسش تموم شد همزمان با ما و بعد چند هفته ای رفت ایران و دیدار خانواده و سپس برگشت بیروت و برای فوق لیسانس از طریق دانشگاه خودمان (دانشگاه آمریکایی بیروت) برای کانادا اقدام کرد و پذیرشش آمد و رفت کانادا اواخر شهریور و در نتیجه فعلا سیلوا تنها مانده تا کار ویزای او هم آماده بشه و به کانادا و پیش نامزدش بره و نینا با من به انگلیس آمد و بعد یک ماه و نیم که اینجا بود رفت فرانسه پیش خاله اش و چون نینا زبان فرانسه رو هم مسلط بود همانجا مشغول به تحصیل شد و چند هفته ای هست که خبر در آستانه ازدواج بودنش رو برای من گفت و مادرش زنگ زد تا با من مشورتی بکند البته اونها لطف کردن من رو قابل دونستن. من خودم هنوز خیلی کوچک و جوان هستم برای مشورت دادن. نینا مثل خواهر من می مونه و من برای او و خانواده اش همه کار خواهم کرد. لذا به زودی عازم فرانسه خواهم شد برای مراسم نامزدی آنها که پدر و مادر و برادر کوچکتر نینا هم از لبنان به پاریس خواهند آمد. سیلوا هم که فعلا به همراه مادرش مشغول اداره کافه رازمیک هستند که باهاشون مرتبا در تماس هستم، متاسفانه بیروت و لبنان این روزها اوقات آرام و مناسبی رو نمی گذراند. خدا غرق نعمت و رحمت کند، رفیق حریری را، در اوج سالهایی که ما اونجا بودیم با تمام تلاشش داشت لقب عروس خاورمیانه را برای بیروت مجددا بر میگرداند... خود من هم فعلا توی انگلستان مشغول تحصیل شدم و در شهر ردینگ به دانشگاه می روم و فوق لیسانس رو فعلا می خونم.ردینگ یک شهر نسبتا بزرگی در حدود سی مایلی آکسفورد هست و من دو روز در هفته از صبح تا غروب کلاس و آزمایشگاه دارم که صبح زود به دانشگاه می روم وشب باز می گردم و کار رو هم همینجا پیش شوهر عمه ام تقریبا بیست و پنح-شش ساعت در هفته مشغول هستم و خلاصه که خدارو شکر روبه راهم فقط به شدت گرفتار درس و دانشگاه و کار هستم بعلاوه بی حسی مزمن از برای نوشتن و وبلاگ بازی... که امیدوارم در سال جدید مرتفع بشه. راستش نمی دانم که کی مجددا می تونم بنویسم و کی می تونم به شما سر بزنم. عذر من رو پیشاپیش بپذیرید و من رو دعا کنید. امیدوارم که سال جدید میلادی برای همه سالی پر از برکت و خوشی و شادمانی باشه. فعلا بدرود.

شنیده ام که رفته ای بهار را میان مرزهای تازه جستجو کنی، بهار را چنین خیال کن که یافتی، تو جان خسته را چی می کنی؟!!

دوید جکوب – آکسفورد

بریتانیای کبیر دوشنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۰۷

David Jacob
 
٢ امرداد ۱۳۸٦

اولين پست از انگلستان

سلام به همه دوستان گلم :

امروز دوشنبه اول امرداد سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش هجری خورشیدی و آغاز دومین ماه از تابستان گرم و دوستداشتنی ست. بعد از گذشت به قریب یک ماه از آخرین پستی که در لبنان نوشتم و سپس به انگلستان آمدم، مجددا تصمیم گرفتم این چند خط رو بنویسم و با سر زدن به دوستان وبلاگی ام یکمی هوای ایران رو استشمام کنم که بدجور دلم برای ایران و تهران و... تنگ شده است. وقتی در اوج احساست و غرور جوانی بودم به این جمله اعتقاد داشتم که آدمی در هر نقطه روی زمین که آسایش و آرامش و راحتی خیال داشته باشه، همونجا وطنش هست، ولی امروز با گذشت شش – هفت سال از روزهای 18-19 سالگی کم کم به این نتیجه می رسم که هیچ کجای این کره خاکی، حتی اگر آدمی درآنجا سلطنت هم داشته باشه، یک تکه کوچکی از وطن مادری اش نمی شود. البته که من از وقتی که یادم هست عاشق ایران و ایرانی بوده ام، اما این سالهای نسبتا طولانی زندگی در غربت که امروز چیزی قریب به هشت سال می شود، عشق و علاقه من رو به ایران صدها و هزاران برابر کرده است. در چند اقیانوس جهان شنا کرده ام، در چندین دریای معروف دنیا شنا کرده ام و در ساحل چندین و چند دریا و خلیج قدم زده ام و روزهای خوب و دوست داشتنی رو گذارنده ام، اما هیچ خلیجی، خلیج همیگشی فارس نشد و هیچ آبی، آب نیلگون خلیج تا ابد فارس نشد و هیچ دریایی، بزرگترین دریاچه جهان، یعنی خزر نشد. وقتی یاد دوران نوجوانی ام می افتم که با پدرم و برادرم هر سال که به شمال می رفتیم حتما سه تایی با هم قایق موتوری سوار می شدیم و تا عمق آبهای دریای خزر می رفتیم و به این دلیل که نسبت به سایر شناگران در دریا، خیلی جلوتر می رفتیم احساس غرور می کردم، افسوس آن روزهای دوستداشتنی را می خورم. در دنیای کودکی فکر می کردیم که اگر چند دقیقه ای بیشتر با قایق پیش برویم به شوروی سابق یا روسیه می رسیم، پدرم هم هرگز این رویای ما را با استدلال های منطقی از بین نمی برد و فقط می گفت، البته که به روسیه می رسیم، ولی به این نزدیکی هم نیست و من و برادرم فکر می کردیم خوب حتما منظور پدر این هست که نیم ساعت راه نیست، یک ساعت راه است، عجب لحظه های شیرین و دوستداشتنی بودند، بودن در کنار پدر، بودن در کنار مادر. مادرم دو ماه پیش به بیروت آمد تا من رو ببینه، طاقت نیاورده بود، من هم با دیدنش کلی ذوق کردم، هرچند به خاطر شرایط نامطمئن لبنان بعد از یک هفته برش گرداندم ایران، اما دلم برای پدرم خیلی تنگ شده، خیلی. پدرم شاید تنها کسی بود، که مردانه پشت من می ایستاد و همیشه از تصمیم های من دفاع می کرد، همیشه به شعور و انتخاب من احترام می گذاشت، وقتی شش-هفت سال پیش در مسیر حرکت به انگلستان در بیروت توقفی کردم و سپس تصمیم گرفتم که برای درس خواندن در بیروت بمانم، پدرم تنها کسی بود که از من حمایت کرد، جلوی همه ایستاد و گفت این دوید هست که تصمیم میگیره کجا بمونه و کجا نمونه( هرچند احتمالا ته قلبش دلش می خواست طبق برنامه قبلی، من در انگلستان و کنار عمه هایم باشم ولی قطعانه از من حمایت کرد)، همه کار هم برای من کرد و البته هنوز هم همه کار می کنه. این چند خط رو نوشتم به مناسبت روز پدر که شنبه در ایران و مصادف با تولد حضرت علی، بزرگترین مرد خدا، جشن خواهند گرفت، یادی از پدرم و زحمت هایش کرده باشم. همه تلاش من این هست که بتوانم برای فرزندانم مثل پدر خودم، پدری کنم.

اما سفر من به انگلستان، همراه چندین و چند اتفاق جالب بود، عوض شدن تونی بلر بعد از ده سال و وقوع سیل و طوفان که آخر همین هفته در جنوب انگلستان و همین آکسفورد که ما ساکن هستیم اتفاق افتاد و البته خطر جانی هم در این منطقه در پی نداشت و یک اتفاق جالب هم یک سفر غیر منتظره بود. من به انگلستان که رسیدم، یکی از پسر عمه هایم که دانشجو هست، گفت که من با یک تور که دانشگاه برگزار می کنه، به همراه یک سری از دانشجویان می خواهیم برویم یک سفر دو هفته ای به اسکاتلند، ولز، فرانسه و ایتالیا، و چون دانشگاه برگزار می کنه به شکل باورنکردنی ارزان و مناسب هست، گفت تو هم بیا دانشگاه با کارت دانشجویی بین المللی، اگر قبول کردند ثبت نام کن. من هم به همراه کاوه رفتم دانشگاه و خلاصه با کلی اصرار و دیدن ریس دانشگاه و ... من رو هم ثبت نام کردند (اصلا باورم نمی شد، این همه منطق و استدلال رو در بین مسوولین دانشگاه، همچنین عزت و احترامی که که برای دانشجو قائل بودند) و فقط چون من دانشجوی دانشگاه نبودم، پنجاه پوند بیشتر برای ثبت نام گرفتند و پاسپورت من رو هم گرفتند تا برای ویزا شینگن اقدام کنند و خیلی هم زود دانشگاه ویزا رو گرفت و خلاصه سرتون رو درد نیارم، سفرمون شروع شد، من اسکاتلند و ولز رو ندیده بودم، خیلی جالب و دیدنی بودند، اول رفتیم اسکاتلند و چهار روز اونجا بودیم، خیلی انگلیسی تر از انگلستان هست، دلیلش هم وجود مهاجرین و خارجی های کمتر در اسکاتلند هست،مردان دامن پوش اسکاتلند رو از نزدیک دیدم، جالب بود خیلی، بعدش هم رفتیم ولز، سه روز ولز بودیم، جای کوچک و جالبی بود،خیلی قدیمی خیلی قدیمی و باستانی بود، ولیعهد انگلستان یعنی پسر ملکه، پادشاه ولز هست(این یه قانون هست که همیشه ولیعهد انگلستان شاه ولز می شود)، و با اینکه تحت حکومت انگلستان اداره می شود، ولی مثل اسکاتلند یک استقلال منحصر به فردی هم داره و برای خودش پرچم و سرود ملی داره و تیم فوتبال ملی خودشون رو دارند و خلاصه که کشور جالبی بود، بعدش رفتیم فرانسه، البته من فرانسه چندبار دیگه هم رفته بودم، خیلی خوب و عالی بود، هرچند من زیاد از مردم فرانسه خوشم نمی آید، خیلی مغرور و متکبر هستند، ولی برای گشتن کشور خیلی جالبی هست، سه روز فرنسه بودیم و بعدش رفتیم ایتالیا، من عاشق ایتالیا هستم، مردم باحال و خیلی خوبی داره، شبیه خود ما ایرانی ها هستند، خونگرم و مهربان، پسر و دختر های خیلی خوشگل و خوش هیکل هم داره، هوای خیلی خوب و تابستانی و گرم هم داشت، کمترین مشکل رو با ایرانی ها دارند و خیلی هم تحویل می گرفتند من رو، تازه سه چهار مورد هم بود که برای من خیلی باعث تعجب بود که ایتالیایی ها از اینکه ایران جلوی آمریکا می ایسته و حرفش رو قبول نمیکنه و نقش غیر قابل انکاری در خاورمیانه داره، خیلی استقبال می کردند، حالا این طرز فکر توی خاورمیانه و لبنان و پاکستان و اندونزی و جاهایی که مشکل دارند با آمریکا زیاد به چشم می خوره ولی توی ایتالیا خیلی جالب بود این طرز فکر و دیدگاه. خلاصه اینکه بهترین قسمت سفر همین چهار روز بودن در ایتالیا بود و من یک بار هم چهار سال پیش رفته بودم ایتالیا، باز هم اگر فرصت بشه شاید بروم. اگر بخواهم جزییات سفر رو بازگو کنم خیلی طولانی و خسته کننده خواهد شد، حالا در پست های بعدی قسمت های جالبترش رو براتون می نویسم. خوب بعد از یک ماه دیگه نمی خواهم که سرتون رو درد بیارم، فعلا همتون رو به خدا می سپارم تا بعد.

قبلا چند خطی برای درگذشت مهستی نوشته بودم، دیدم دیگه به دلیل گذشت زمان، موضوعیت نداره که  اون رو بگذارم رو سایت، گفتم توی این چند خط یادی ازش کرده باشم، من با چند تا از آهنگ هایش، خاطره های زیادی دارم، توی همین دیار غربت. امیدوارم که خدا غرق در نعمت و آسایش کند روح این بانوی گرامی رو.

هیچکی از رفتن من غصه نخورد، هیچکی با موندن من شاد نشد، وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت، بغض هیچ آدمی فریاد نشد، وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت، وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد، دل من می خواست تلافی بکنه، پس چشم هیچ کسی عاشقم نکرد....

 

David Jacob
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]


دوید جکوب
آنچه قبلا نوشته ام
ایمیل بزنید اگر خواستید



بلاگهای دوستان

كلبه دربه داغون من توی آفريقا

در جستجوی دریاي بزرگتر

یک نفر از آفریقا- سودان

ورق پاره های من

ترمیم و بازسازی

لارا - گروه آریان

سرباز هخامنشی

شبهای مهتابی

نگاهی از دور

شبی از شبها

شرلوک هلمز

دیدار با هلن

عشق حقیقی

پرند نیلگون

حــامد - ایـلیا

آبی آسمانی

ماهی تشنه

من و نازنین

مادر رومینا

عشق ژنرال

یاس سپید

قهوه خانه

عصر یخی

تک ستاره

حرف دل

پرکلاغی

کاپیتان

ارتباطات

آقا خره

تمساح

سیبری